تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٦ -           ذکر مالک دينار رحمة اله عليه
مالک آن بشنود ، آتشي در جان وي افتاد ، و دانست که آن کودک را زفان غيب بوده است . گفت :خداوندا !رطب ناخورده نامم به جهودي بدادي ، به زفان بي گناهي اگر رطب خورم نامم به کفر بيرون دهي . به عزت تو اگر هرگز رطب خورم .
نقل است که يک بار آتشي در بصره افتاد . مالک عصا و نعلين برداشت و بر سر بالايي شد و نظاره مي کرد . مردمان در رنج و تعب در قماشه افتاده ، گروهي مي سوختند ، و گروهي مي جستند . گروهي رخخت مي کشيأند و مالک مي گفت :نجا المخفون و هلک المثقلون . چنين خواهد بود روز قيامت .
نقل است که روزي مالک به عيادت بيماري شد . گفت :نگاه کردم ، اجلش نزديک آمده بود ، شهادت بر وي عرضه کردم . نگفت .هرچند جهد کردم که بگوي ، مي گفت :ده ، يازده !آنگاه گفت :اي شيخ !پيش من کوهي آتشين است .هرگاه که شهادت آرم ، آتش آهنگ من مي کند . از پيشه وي پرسيدم . گفتند :مال به سلف دادي و پيمانه کم داشتي .
جعفر سليمان گفت :با مالک به مکه بودم . چون لبيک اللهم لبيک گفتن گرفت ، بيفتاد و هوش از وي برفت . با خود آمد . گفتم سبب افتادن چه بود ؟
گفت :چون لبيک گفتم :ترسيدم که نبايد جواب آيد که لالبيک الله لالبيک .
نقل است که چون اياک نقبد و اياک نستعين .گفتي زار زار بگريستي . پس گفتي :اگر اين آيت از کتاب خداي نبودي و بدين امر نبودي نخواندمي . يعني مي گويم تو را مي پرستم و خود نفس مي پرستم و مي گويم از تو ياري مي خواهم و و به درسلطان مي روم واز هرکسي شکر و شکايت مي نمايم .
نقل است که جمله شب بيدار بودي و دختري داشت . يک شب گفت :اي پدر ! آخر يک لحظه بخفت .
گفت :اي جان پدر !از شبيخون قهر مي ترسم ، يا از آن مي ترسم که نبايد دولتي روي به من نهد و مرا خفته بايأ .
گفتند :چوني .
گفت :نان خداي مي خورم و فرمان شيطان مي برم . اگر کسي در مسجد منادي کند که کي بدترين شماست بيرون آيد ، هيچ کس خويشتن در پيش من ميفکنيد مگر به قهر.