تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٥ -           ذکر مالک دينار رحمة اله عليه
زماني بود .شاگر بازآمد . گريان گفت :از اينجا برفت جايي که خالي بود . آن پاچه از آستين بيرون کرد و دو سه بار ببوييد.پس گفت :اي نفس !بيش از اينت نرسد .پس آن نان و پاچه به درويشي داد و گفت :اي تن ضعيف من اين همه رنج که بر تو مي نهم مپندار که از شمني مي کنم تا فرداي قيامت به آتش دوزخ بنسوزي .روزي چند صبر کن ، باشد که اين محنت به سرآيد و در نعمتي افتي که آن را زوال نباشد .
گفت :ندانم که آن چه معني است .آن سخن را که هرکه چهل روز گوشت نخورد عقل او نقصان گيرد . و من بيست سال است که نخورده ام و عقل من هر روز زيادت است .
نقل است که چهل سال در بصره بود که رطب نخورده بود . آنگه که رطب برسيدي گفتي :اهل بصره !اينک شکم من از وي هيچ کاسته نشده است و شکم شما که هر روز رطب مي خوريد هيچ افزون نشده است .
چون چهل سال برآمد بي قراري در وي پديد آمد ، از آرزوي رطب .هر چند کوشيد صبر نتوانست کرد . عاقبت چون چند روز برآمد و آن آرزو هر روز زيادت مي شد و او نفس را منع مي کرد ، در دست نفس عاجز شد . گفت :البته رطب نخواهم خورد ، مرا خواه بکش خواه بمير .
تا شب هاتفي آواز داد که :رطب مي بايد خورد ، نفس را از بند بيرون آور!
چون اين پاسخ دادند و نفس وي فرصتي يافت فرياد درگرفت .مالک گفت :اگر رطب خواهي يک هفته به روزه باشي ، چنانکه هيچ افطار نکني و شب در نماز تا به روز آوري تا رطب دهمت .
نفس بدان راضي شد . يک هفته در قيام شب و صيام روز به آخر آورد . پس به بازار رفت و رطب خريد و رفته به مسجد تا بخورد . کودکي از بام آوازي داد که :اي پدر!جهودي رطب خريده است و در مسجدي مي رود تا بخورد .
مرد گفت :جهود در مسجد چه کار دارد ؟
در حال پدر کودک بيامد تا آن جهود کدام جهود است . مالک را ديد . در پاي او فتاد . مالک گفت :اين چه سخن بود که اين کودک گفت :
مرد گفت :خواجه ! معذور دار که او طفل است . نمي داند و در محلت ما جهودان است و ما به روزه باشيم . پيوسته کودک ما جهودان را مي بيند که به روز چيزي مي خورند . پندارند که هر که به روز چيزي خورد جهود است . اين از سر جهل گفت . از وي عفو کن .