تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٣ -           ذکر مالک دينار رحمة اله عليه
نقل است که مالک را با دهرئيي مناظره افتاد . کار بر ايشان دراز شد . هر يک مي گفتند من بر حقم . اتفاق کردند که دست مالک و دست دهري هر دو برهم بندند و بر آتش نهند ، هرکدام که بسوزد او بر باطل بود و در آتش آوردند ، دست هيچ کدام نسوخت و آتش بگريخت . گفتند :هر دو برحق اند .
مالک دلتنگ به خانه بازآمد و روي بر زمين نهاد و مناجات کرد که هفتاد سال در ايمان نهاده ام تا با دهريي برابر گردم . آوازي شنود که تو ندانستي که دست تو دست دهري را حمايت کرد . دست او تنها در آتش نهدندي تا بديدي .
نقل است که مالک گفت :وقتي بيمار شدم و بيماري بر من سخت شد ، چنانکه دل از خود برگرفتم . آخر چون پاره اي بهتر شدم به چيزي حاجت آمدم ، به هزار حيله به بازار آمدم که کسي نداشتم . امير شهر در رسيد .چاکران بانگ بر من زدند که :دور تر برو . و من طاقت نداشتم و آهسته مي رفتم . يکي درآمد و تازيانه بر کتف من زد . گفتم :قطع الله يدک . روز ديگر مرد را ديدم دست بريده و برچهارسو افگنده .
نقل است که جواني بود عظيم مفسد و نابکار -در همسايگي مالک و مالک پيوسته ازو مي رنجيد ، از سبب فساد . اما صبر مي کرد تا ديگري گويد . القصه ديگران به شکايت بيرون آمدند . مالک برخاست و بر او آمد تا امر معروف کند . جوان سخت جبار و مسلط بود . مالک را گفت : من کس سلطانم . هيچ کس را زهره آن نبود که مرا دفع کند يا از اينم بازدارد .
مالک گفت :ما با سلطان بگوييم .
جوان گفت :سلطان هرگز رضاي من فروننهد . هرچه من کنم بدان راضي بود .
مالک گفت :اگر سلطان نمي تواند با رحمان بگويم .
و اشارت به آسمان کرد .
جوان گفت :او از آن کريمتر است که مرا بگيرد .
مالک درماند . باز بيرون آمد . روزي چند برآمد . فساد از حد درگذشت . مردمان ديگر باره به شکايت آمدند . مالک برخاست تا او را ادب کند در راه که مي رفت آوازي شنيد که :دست از دوست ما بدار!
مالک تعجب کرد، به بر جوان درآمد . جوان که او را بديد گفت :چه بودست که بار ديگر آمدي ؟