تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٢ -           ذکر مالک دينار رحمة اله عليه
پس بر مالک اتفاق کردند که هيچ کس شايسته تر از او نيست . و نزديک او آمدند و در نماز بود . صبر کردند تا فارغ شد .
گفتند :به شفاعت آمده ايم تا تو اين توليت قبول کني .
مالک گفت :الهي تا يکسال تو را عبادت کردم به ريا ، هيچکس در من ننگريست . اکنون که دل به تو دادم و يقين درست کردم که نخواهم بيست کس به نزديک من فرستادي تا اين کار در گردن من کنند . به عزت تو که نخواهم . آنگه از مسجد بيرون آمد و روي در کار آورد و مجاهده و رياضت پيش گرفت تا چنان معتبر شد و نيکو روزگار که در بصره مردي بود توانگربمرد و مال بسيار بگذاشت . دختري داشت صاحب جمال . دختر به نزديک ثابت بناني آمد و گفت :اي خواجه ! مي خواهم که زن مالک باشم تا مرا در کار طاعت ياري دهد .
ثابت با مالک بگفت .مالک جواب داد :من دنيا را سه طلاق داده ام اين زن از جمله دنيا است . مطلقه ثلاثه را نکاح نتوان کرد . نقل است که مالک وقتي در سايه درختي خفته بود . ماري آمده بود و يک شاخ نرگي در دهان گرفته و او را باد مي کرد .
نقل است که گفت :چندين سال در آرزوي غزا بودم ، چون اتفاق افتاد که بروم رفتم . آنروز که حرب خواست بود مرا تب گرفت چنانکه عاجز گشتم .در خيمه رفتم و بخفتم ، د رغم . آنگه با خود مي گفتم :اي تن ! اگر تو را نزديک حق تعالي منزلتي بودي ، امروز تو را اين تب نگرفتي . پس در خواب شدم . هاتفي آواز داد که تو اگر امروز حرب کردتي اسير شدي و چون اسير شدي گوشت خوک بدادندي . چون گوشت خوک بخوردتي کافرت کردندي . اين تب تو را تحفه اي عظيم بود .
مالک گفت :از خواب درآمد م و خدايرا شکر کردم .