تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٦٩ -           ذکر فضيل عياض
گفت :به دستوري درآيم يا به حکم ؟
گفت :دستوري نيست ، اگر به اکراه درآييد ، شما دانيد .
هارون دررفت . چون نزديک فضيل رسيد ، فضيل چراغ را پف کرد تا روي او نبايد ديد . هارون دست پيش برد . فضيل را دست بدو بازآمد . گفت :ما اليس هذالکف لونجا من النار . چه نرم دستي است ، اگر ازآتش خلاص يابد !
اين بگفت و برخاست و در نماز ايستاد . هارون نيک متغير شد و گريه بدو افتاد . گفت :آخر سخني بگو .
فضيل سلام بازداد و گفت :پدرت عم مصطفي بود عليه السلام . درخواست که مرا بر قومي امير گردان .
گفت :يا عم ! يک نفس تو را بر تو امير کردم .
يعني يک نفس تو در طاعت خداي بهتر از هزار سال اطاعت خلقت تو را . ان الامارة يوم القيامة الندامة. هارون گفت : زيادت کن .
گفت :چون عمربن عبدالعزيز را به خلافت نصب کردند ، سالم بن عبدالله و رجاء بن حيوة و محمد بن کعب را بخواند و گفت :من مبتلا شدم بدين بليات ، تدبير من چه چيز است که اين را بلا مي شناسم ، اگر چه مردمان نعمت مي دانند .
يکي گفت :اگر مي خواهي که فردا از عدذاب خداي نجات بود ، پيران مسلمانان را چون پدر خوطش دان ، و جوانان را برادر ، و کودکان را چون فرزندان نگاه کن . با ايشان معاملت چنان کن که با پدر و برادر و فرزند کنند .
گفت :زياده کن .
گفت :ديار اسلام چون خانه تو است و اهل آن عيالان تو . زاباک و اکرم اخاک و احسن علي ولدک . زيارت کن پدر راه و کرامت کن برادر را و نيکويي کن به جاي فرزند.