تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٨٣ -           ذکر احمد خضرويه قدس الله روحه العزيز
گفت : هيچ کس را نديدم ، بلند همت تر و صادق احوال تر که احمد جامه برسم لشکريان پوشيدي و فاطمه که عيال او بود اندر طريقت آيتي وبد و از دختران امير بلخ بود توبت کرد و بر احمد کس فرستاد که مرا از پرد بخواه ، احمد اجابت نکرد ديگر بار کس فرستاد که اي احمد من ترا مردانه تر ازين دانستم راه بر باش نه راه بر ، احمد کس فرستاد و از پدر بخواست . پدر بحکم تبرک او را باحمد داد . فاطمه بترک شغل دنيا بگفت و بحکم عزلت با حمد بياراميد تا احمد را قصد زيارت بايزيد افتاد . فاطمه باوي برفت چون پيش بايزيد اندر آمدند ، فاطمه نقاب از روي برداشت و با ابو يزيد سخن مي گفت احمد از آن متغير شد و غيرتي بر دلش شد . گفت اي فاطمه اين چه گستاختي بود که با بايزيد کردي ؟
فاطمه گفت :از آنکه تو محرم طبيعت من يو بايزيد محرم طريقت من . از تو بهوا برسم و از وي بخداي رسم و دليل سخن ايسنت که او از صحبت من بي نياز است و تو بمن محتاجي و پيوسته بايزيد با فاطمه گستاخ مي بودي تا روزي بايزيد را چشم بر دست فاطمه افتاد که حنا بسته بود .
گفت : يا فاطمه از براي چه حنا بسته اي .
گفت : يا بايزيد تا اين غايت تو دست و حناي من نديده بودي مرا بر تو انبساط بود .
اکنون که چشم تو بر اينها افتاد صحبت ما با تو حرام شد و اگر کسي را اينجا خيالي رود پيش ازين گفته ام . بايزيد گفت از خداوند درخناست کرده ام تا زنانرا بر چشم من چو ديوار گرداند و بر چشم من يکسان گردانيده است چون کسي چنين بود او کجا زند بيند . پس احمد و فاطمه از آنجا بنشابور آمدند و اهل نيشابور را با احمد خوش بود و چون يحيي معاذ رازي رحمةالله عليه بنشابور آمد و قصد بلخ داشت احمد خواست که او را دعوتي کند . با فاطمه مشورت کرد که دعوت يحيي را چه بايد کرد ! فاطمه گفت چندين گاو و گوسفند و حوائج و چندين شمع و عطر و با اين همه چند حر نيز ببايد . احمد گفت باري کشتن خر چرا ؟ گفت چون کريمي بمهمان آيد بايد که سکگان محلت را از آن نصيبي بود اين فاطمه در فتوت جنان بود لاجرم بايزيد گفت هرکه خواهد که تا مردي بيند پنهان در لباس زنان گو در فاظطمه نگر .
نقلست که احمد گفت مدتي مديد نفس خويش را قهر کردم ، روزي جماعتي بغزا مي رفتند . رغبتي عظيم در من پديد آمد و نفس نشاط نيايد اين مگر آنست که او را پيوسته در روزه مي دارم از گرسنگي طاقتش نمانده است مي خواهد تا روزه گشايد .
گفتم به سفر روزه نگشايم .
گفت :روا دارم .
عجب داشتم .