تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٨٤ -           ذکر احمد خضرويه قدس الله روحه العزيز
گفتم : مگر از بهر آن مي گويد که من او را بنماز شب فرمايم . خواهد که بسفر رود تا بشب بخسبد و گفتم تا روز بيدار دارمت . گفت : روا دارم عجب داشتم و تفکر کردم که مگر از آن مي گويد تا با خلق بياميزد که ملول گشته است در تنهايي تا بخلق انسي يابد . گفتم هرکهجا ترا برم ترا بکرانه فرود آرم و با خلق ننشينم .
گفت :روا دارم .
عاجز آمدم و بتضرع بحق بازگشتم . تا از مکر وي مرا آگاه کند يا او را مقر آورد تا چنين گفت که تو مرا بخلافهاي مراد هر روزي صد بار همي کشي و خلق آگاه ني آنجا ، باري د رغزو بيکبار کشته شوم و باز رهم و همه جهان آواره شود که زهي احمد خضرويه که او را بکشتند و شهادت يافت گفت سبحان آن خدائي که نفسي آفريد بزندگاني منافق و از پس مرگ هم منافق نه بدي« جهان اسلام خواهد آورد و نه بدان جهان ، پنداشتم که طاعت مي چويي ندانستم که زنار مي بندي و خلاف او که مي کردم زيادت کردم .
نقلست که گفت يکبار بباديه بر توکل براه حج درآمدم . پاره اي بفتم ، خار مغيلان در پايم شکست . بيرون نکردم گفتم توکل باطل شود همچنان لنگان لنگان بمکه رسيدم و حج بگزاردم و همچنان بازگشتم و جمله راه از وي چيزي بيرون مي آمد و من برنجي تمام مي رفتم . مردمان بديدندو آن خار از پايم بيرون کردند . پايم مجروح شد .
روي ببسطام نهادم بنزديک بايزيد در آمدم بايزيد را چشم برمن افتاد . تبسمي بکرد و گفت آن اشکيل که بر پايت نهادند چه کردي ؟ گفتم اختيار خويش باختيار او بگذاشتم شيخ گفت اي مشرک اختيار من مي گويي يعني ترا نيز وجودي و اختياري هست اين شرک نبود ! نقلست که گفت عز درويش يخويش را پنهان دار . پس گفت درويشي در ماه رمضان يکي توانگري بخانه برد و در خانه وي بجز ناني خشک نبود .
توانگر بازگشت صره زر بدو فرستاد . درويش آن زر را باز فرستاد و گفت اين سزاي آنکس است که سر خويش با چون تويي آشکارا کند ما اين درويشي بهر دوجهان نفروشيم . نقلست که دزدي در خانه او آمد بسيار بگشت هيچ نيافت خواست که نوميد بازگردد احمد گفت اي برنا دلو برگير و آب برکش از چاه و طهارت کن و بنماز مشغول شو تا چون چيزي برسد بتو دهم تا تهي دست از خانه ما بازنگردي .