تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٠ -           ذکراويس القرني رضي الله عنه
چون اهل قرن از کوفه بازگشتند اويس را حرمتي و جاهي پديد آمد در ميان ايشان . سر آن نمي داشت ، از آنجا بگريخت و به کوفه شد و بعد از آن کسي او را نديد الا هرم بن حيان رضي الله عنه .هرم گفت :چون آن حديث بشنودم که درجه شفاعت اويس تا چه حد است آرزوي وي بر من غالب شد . به کوفه رفتم و او را طلب کردم تا وي را بازيافتم . برکنار فرات وضو مي کرد و جامه مي شست وي را بشناختم که صفت او شنيده بودم .سلام کردم و جواب داد و در من نگريست . خواستم تا دستش فراگيرم ، دست نداد . گفتم :رحمک الله يا اويس و غفرلک ، چگونه اي ؟
گريستن بر من افتاد . از دوستي من و از رحمت که مرا بر وي آمد از ضعيفي حال وي اويس نيز بگريست . گفت :و حياک الله يا هرم بن حيان . چگونه اي اي برادر من و تو را که راه نمود به من ؟
گفتم :نام من و پدر من چون دانستي؟ و مرا به چه شناختي هرگز ناديده ؟
گفت :نباني العليم الخبير . آنکه هيچ چيز از علم و خبر وي بيرون نيست مرا خبر داد و روح من روح تو را بشناخت که روح مومنان با يکديگر آشنا باشد ، اگر چه يکديگر را نديده باشند .
گفتم :مرا چيزي روايت کن از رسول عليه السلام . گفت :من وي را درنيافته ام . اخبار وي از ديگران شنيده ام ، و نخواهم که راه حديث بر خويش گشاده کنم و نخواهم که محدث و مفتي و مذکر باشم که مرا خود شغل هست که بدين نمي پردازم .
گفتم :آيتي بر من خوان تا از تو بشنوم .
پس دست من بگرفت و گفت :
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم.و زار بگريست . پس گفت :چنين مي گويد خدا جل جلاله و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون وما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين ما خلقناهما الا بالحق ولکن اکثرهم لايعلمون.تا اينجا که انه هوالعزيز الرحيم.برخواند . آنگاه يک بانگ بکرد .پنداشتم که عقل ازو زايل شد .
پس گفت :اي پسر حيان!چه آورد ترا اينجا؟
گفتم تا با توانس گيرم و به تو بياسايم . گفت:من هرگز ندانستم که کسي خداي را بشناخت و به هيچ چيز ديگر انس تواند گرفت و به کسي ديگر بياسود . هرم گفت :مرا وصيتي کن.اويس گفت :مرگ را زير بالين دار ، چون که بخفتي و پيش چشم دار ، که برخيزي و در خردي گناه منگر در بزرگي آن نگر که در وي عاصي شوي که اگر گناه خرد داري ، خداوند را خرد داشته باشي و اگر بزرگ داري خداوند را بزرگ داشته باشي .
هرم گفت: کجا فرمايي که مقام کنم.
گفت :به شام .
گفتم :آنجا معيشت چگونه بود .