تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٩ -           ذکراويس القرني رضي الله عنه
اي عجب ! چندان او را ديده بودند ، اما از هيبت که او را بود نشان بازنتوانستند داد. گفت :شما دوست محمد هستيد ؟
گفتند :هستيم .
گفت :اگر دوستي درست بوديت چرا آن روز که دندان مبارک او شکستند به حکم موافقت دندان خود نشکستيد ، که شرط دوستي موافقت است .
و پس دندان خود بنمود . يک دندان در دهان نداشت . گفت ! من او را به صورت ناديده موافقت کردم که موافقت از دين است .
پس هر دو را رقت جوش آورد . بدانستند که مصب موافقت و ادب منصبي ديگر است که رسول را نديده بود و از وي مي بايست آموخت .
پس فاروق گفت :يا اويس مرا دعايي بکن .
گفت :در ايمان ميل نبود ، دعا کرده ام و در هر نماز تشهد مي گويم . اللهم اغفرللمومنين و المومنات . اگر شما ايمان به سلامت به گور بريد خود شما را دعا دريابد و اگر نه من دعا ضايع نکنم . پس فاروق گفت :مرا وصيتي کن .گفت :يا عمر! خداي را شناسي ؟ گفت :شناسم .گفت :اگر به جز از خداي هيچ کس ديگر نشناسي تو را به . گفت :زيادت کن . گفت :يا عمر ! خداي تو را مي داند . گفت :داند . گفت :اگر به جز خداي کس ديگر تو را نداند تو را به .
پس فاروق گفت :باش تا چيزي بياورم براي تو . اويس دست در گريبان کرد و دو درم برآورد . گفت :من اين را از اشترباني کسب کرده ام . اگر تو ضمان مي کني که من چندان بزيم که اين بخورم ، آنگاه ديگر بستانم زماني بود .
پس گفت :رنجه گشتيد، بازگرديد که قيامت نزديک است . آنگاه آنجا ما را ديدار بود که بازگشتي نبود ، که من اکنون به ساختن زاد راه قيامت مشغولم .