تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٠٢ -           ذکر بشر حافي رحمة الله عليه
نقل است که مدت چهل سال او را بريان آرزو مي کرد و بهاي آن او را به دست نيامده بود ، و گويند سالها بود تا دلش باقلا مي خواست و نخورده بود .
نقل است که هرگز آب از جويي که سلطانيان کنده بودندي نخوردي .
يکي از بزرگان گفت :به نزد بشر بودم ، سرمايي بود سخت . او را ديدم برهنه ، مي لرزيد . گفتم :يا با نصر !در چنين وقت جامه زيادت کنند ، تو بيرون کرده اي ؟
گفت :درويشان را ياد کردم و مال نداشتم که به ايشان مواسا کنم . خواستم که به تن موافقت کنم .
از او پرسيدند بدين منزلت از چه رسيد ي؟
گفت :بدانکه حال خويش از غير خداي پنهان داشتم ، جمله عمر .
گفتند :چرا سلطان را وعظ نکني که ظلم بر ما مي رود ؟
گفت :خداي را از آن بزرگتر دانم که من او را پيش کسي ياد کنم که او را نداند .
احمد بن ابراهيم المتطيب گفت :بشر مرا گفت که معروف را بگوي که چون نماز کنم به نزديک تو آيم . من پيغام بدادم . منتظر مي بوديم ، نماز پيشين بکرديم ، نيامد . نماز ديگر بگزارديم ، نيامد . نماز خفتن بگزارديم ، با خويشتن گفتم سبحان الله ، چون بشر مردي ، خلاف کند ؟ اين عجب است . و چشم همي داشتم و بر در مسجد همي بوديم تا بشر بيامد . سجاده خويش برگرفت و روان شد . چون به دجله رسيد بر آب رفت و بيامد ، و حديث کردند تا وقت سحر بازگشت ، و همچنان برفت . من خويشتن از بام بينداختم و آمدم و دست و پاي او را بوسه دادم ، گفتم :مرا دعايي بکن ، دعا کرد و گفت :آشکارا مکن تا زنده بود . با هيچ کس نگفتم .
نقل است که جماعتي بر او بودند و او در رضا سخن مي گفت . يکي از ايشان گفت :يا ابا نصر ! هيچ چيز از خلق قبول نمي کني بر اي جاه را . اگر محققي در زهد ، و روي از دنيا بگردانيدي از خلق چيزي مي ستان تا جاهت نماند در چشم خلق و آنچه از ايشان . مي ستاني در خفيه به درويشان مي ده و بر توکل مي نشين و قوت خويش از غيب مي ستان .