تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٩٨ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
نقل است که روزي بر لب دجله نشسته بود و خرقه ژنده خود -پاره - مي دوخت. سوزنش در دريا افتاد . کسي از او پرسيد :ملکي چنان ، از دست بدادي چه يافتي ؟
اشارت کرد به دريا که :سوزنم باز دهيت .
هزار ماهي از دريا برآمد ، هر يکي سوزني زرين به دهان گرفته . ابراهيم گفت :سوزن خويش خواهم .
ماهيکي ضعيف برآمد ، سوزن او به دهان گرفته . گفت :کمترين چيزي که يافتم به ماندن ملک بلخ اين است ! ديگرها را تو نداني .
نقل است که يک روز به سر چاهي رسيد . دلو فروگذاشت ، پرز برآمد . نگوسار کرد . بازفروگذاشت ، پرمرواريد برآمد . نگوسار کرد ، وقتش خوش شد . گفت :الهي خزانه بر من عرضه مي کني ، مي دانم که تو قادري و داني که بدين فريفته نشوم . آبم ده تا طهارت کنم .
نقل است که وقتي به حج مي رفت ، ديگران با وي بودند ، گفتند :از ما هيچکس زاد و راحله ندارد .
ابراهيم گفت :خدايرا استوار داريد در رزق .
آنگاه گفت :در درخت نگريد ، اگر زر طمع داريد زر گردد !
همه درختان مغيلان زر شده بودند -به قدرت خداي تعالي .
نقل است که يک روز جماعتي با او مي رفتند . به حصاري رسيدند . در پيش حصار هيزم بسيار بود . گفتند :امشب اينجا باشيم که هيزم بسيار است تا آتش کنيم . آتش برافروختند و به روشنايي آتش نشستند . هر کسي نان تهي مي خوردند ، و ابراهيم در نماز ايستاد . يکي گفت :کاشکي مرا گوشت حلال بودي تا بر اين آتش بريان کردمي .
ابراهيم نماز سلام داد و گفت :خداوند قادر است که شما را گوشت حلال دهد .
اين بگفت و در نماز ايستاد . در حال غريدن شير آمد . شيري ديدند که آمد گوره خري در بينش گرفته ، بگرفتند و کباب مي کردند و مي خوردند ، و شير آنجا نشسته بود ، در ايشان نظاره مي کرد .