تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٣٤ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
پس گفت :الجبار نفسه علي لسان عبده . اگر کسي گويد اين چگونه بود ؟ گويم :چنانکه آدم عليه السلام در ابتدا چنان بود که سر در فلک مي کوفت ، جبرئيل عليه السلام پري به فرق او فرو آورد تا آدم به مقدار کوچکتر باز آمد . چون روا بود صورتي مهتر که کهتر گردد ، برعکس اين هم را بود . چنانکه طفلي در شکم مادر دو من بود ، چون به جواني مي رسد دويست من مي شود . و چنانکه جبرئيل عليه السلام در صورت بشري بر مريم متجلي شد ، حالت شيخ هم از اين شيوه بوده باشد . اما تا کسي به واقعه اي آنجا نرسد شرح سود ندارد .
نقل است که وقتي سيبي سرخ برگرفت و در نگريست گفت :اين سيبي لطيف است .
به سرش ندا آمد که :اي بايزيد ! شرم نداري که نام ما بر ميوه اي نهي ، و چهل روز نام خداي بر دلش فراموش شد .
شيخ گفت :سوگندخوردم تا زنده باشم ميوه بسطام نخورم .
و گفت :روزي نشسته بودم . برخاطرم نگذشت که من امروز پير وقتم و بزرگ عصرم . چون اين انديشه کردم دانستم که غلطي عظيم افتاد . برخاستم و به طريق خراسان شدم ، و در منزلي مقام کردم ، و سوگند ياد کردم که از اينجا بر نخيزم تا حق تعالي کسي به من فرستد که مرا به من بازنمايد . سه شبانه روز آنجا بماندم ، روز چهارم مردي اعور را ديدم ، بر راحله مي آمد . چون در نگرستم اثر آگاهي در وي بديدم . به اشتر اشارت کردم توقف کن .
در ساعت دو پاي اشتر به خشک بر زمين فرورفت و بايستاد . آن مرد اعور به من بازنگرست . گفت :بدان مي آوري که چشم فرا کرده بازکنم و در بسته بازگشايم و بسطام و اهل بسطام را با بايزيد به هم غرقه کنم ؟
گفت :من از هوش برفتم . گفتم از کجا مي آيي؟
گفت :از آن وقت باز ، که تو آن عهد بسته اي سه هزار فرسنگ بيامدم .
آنگاه گفت :زينهار اي بايزيد ! دل نگاه دار .
و روي از من بگردانيد و برفت .
نقل است که شيخ چهل سال در مسجد مجاور بود . جامه مسجد جدا داشتي ، و جامه خانه جدا ، و جامه طهارت جاي جدا .
و گفت :چهل سال است که پشت به هيچ ديوار بازننهادم ، مگر به ديوار مسجدي ، يا ديوار رباطي . و گفت :خداي تعالي از ذره ذره بازخواهد پرسيد . اين از ذره اي بيش بود .
و گفت :چهل سال آنچه آدميان خورند نخوردم . يعني قوت من از جايي ديگر بود .
و گفت :چهل سال ديه بان دل بودم . چون بنگرستم زنار مشرکي بر ميان دل ديدم .