تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٣٣ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
نقل است که شبي بر بام رباط شد تا خداي را ذکر گويد . بر آن ديوار بايستاد تا بامداد و خداي را ياد نکرد . بنگريستند ، بول کرده بود همه خون بود گفتند :چه حالت بود ؟
گفت :از دو سبب تا به روز به بطالي بماندم . يک سبب آنکه در کودکي سخني بر زفانم رفته بود ، ديگر که چندان عظمت بر من سايه انداخته بود که دلم متحير بمانده بود . اگر دلم حاضر مي شد زبانم کار نمي کرد ، و اگر زبانم در حرکت مي آمد دلم از کار مي شد . همه شب در اين حالت به روز آوردم .
و پير عمر گويد:چون خلوتي خواست کرد براي عبادتي يا فکري ، در خانه شدي و همه سوراخها محکم کرد ي. گفتي :ترسم که آوازي يا بانگي مرا بشوراند و آن خود بهانه بودي .
و عيسي بسطامي گويد :سيزده سال با شيخ صحبت داشتم که از شيخ سخني نشنيدم ، و عادتش چنان بودي سر بر زانو نهادي . چون سربرآوردي آهي بکردي و ديگر باره بر آن حالت باز شدي .
نقل است که سهلگي گويد :اي در حالت قبض بوده است و الا در روزگار بسط از شيخ هر کسي فوايد بسيار گرفته اند .
و يکبار در خلوت بود ، برزفانش برفت که :سبحاني ما اعظم شاني . چون با خود آمد مريدان با او گفتند :چنين کلمه اي بر زفان تو برفت .
شيخ گفت :خداتان خصم ، بايزيدتان خصم ! اگر از اين جنس کلمه اي بگويم مرا پاره پاره بکنيد .
پس هريکي را کاردي بداد که اگر نيز چنين سخني آيدم بدين کاردها ، مرا بکشيد .مگر چنان افتاد که ديگر بار همان گفت .مريدان قصد کردند تا بکشندش . خانه از بايزيد انباشته بود . اصحاب خشت از ديوار گرفتند و هر يکي کاردي مي زدند . چنان کارگر مي آمد که کسي کارد بر آب زند . هيچ زخم کارگر نمي آمد چون ساعتي چند برآمد آن صورت خرد مي شد . بايزيد پديد آمد . چون صعوه اي خرد در محراب نشسته .اصحاب درآمدند و حال بگفتند . شيخ گفت :بايزيد اين است که مي بينيد . آن بايزيد نبود .