تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٣١ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
پس چون برفت و مدينه زيارت کرد امرش آمد به خدمت مادر بازگشتن . با جماعتي روي به بسطام نهاد . خبر در شهر اوفتاد اهل بسطام به دور جايي به استقبال اوشد . بايزيد را مراعات ايشان مشغول خواست کرد ، و از حق بازمي ماند . چون نزديک او رسيدند ، شيخ قرصي از آستين بگرفت . و رمضان بود . به خوردن ايستاد . جمله آن بديدند ، از وي برگشتند . شيخ اصحاب را گفت :نديديت . مساله اي از شريعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند .
پس صبر کرد تا شب درآمد . نيم شب به بسطام رفت - فرا در خانه مادر آمد - گوش داشت . بانگ شنيد که مادرش طهارت مي کرد و مي گفت :بار خدايا ! غريب مرا نيکو دار و دل مشايخ را با وي خوش گردان . و احوال نيکو او را کرامت کن .
بايزيد آن مي شنود . گريه بر وي افتا . بس در بزد . مادر گفت :کيست ؟
گفت :غريت توست.
مادر گريان آمد و در بگشاد ، و چشمش خلل کرده بود و گفت :يا طيفور . داني به چه چشم خلل کرد ؟ از بس که در فراق تو مي گريستم . و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم .
نقل است که شيخ گفت :آن کار که باز پسين کارها مي دانستم ، پيشين همه بود ، و آن رضاي والده بود .
و گفت :آنچه در جمله رياضت و مجاهده و غربت و خدمت مي جستم ، در آن يافتم که يک شب والده از من آب خواست . برفتم تا آب آورم ، در کوزه آب نبود . و بر سبو رفتم نبود ،در جوي رفتم آب آوردم . چون بازآمدم در خواب شده بود . شبي سرد بود . کوزه بر دست مي داشتم. چون از خواب درآمد آگاه شد . آب خورد ، و مرا دعا کرد که ديد کوزه بر دست من فسرده بود . گفت :چرا از دست ننهادي ؟
گفتم :ترسيدم که تو بيدار شوي و من حاضر نباشم .
پس گفت :آن در فرانيمه کن .
من تا نزديک روز مي بودم تا نيمه راست بود يا نه ؟ و فرمان او را خلاف نکرده باشم . همي وقت سحر آنچه مي جستم چندين گاه از در درآمد .
نقل است که چون از مکه مي آمد به همدان رسيد . تخم معصفر خريده بود . اندکي از او بسر آمد ، برخرقه بست . چون به بسطام رسيد يادش آمد . خرقه بگشاد ، مورچه اي از آنجا بدر آمد . گفت :ايشان ار از جايگاه خويش آواره کردم .