تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٢٩ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
پس بايزيد از بسطام برفت و سي سال در شام و شامات مي گرديد ، و رياضت مي کشيد ، و بي خوابي گرسنگي دايم پيش گرفت ، و صد و سيزده پير را خدمت کرد ، و از همه فايده گرفت ، و از آن جمله يکي صادق بود . در پيش او نشسته بود . گفت :بايزيد آن کتاب از طاق فروگير .
بايزيد گفت :کدام طاق ؟
گفت :آخر مدتي است که اينجا مي آيي و طاق نديده اي ؟
گفت :نه !مرا با آن چه کار که در پيش تو سر از پيش بردارم ؟ من به نظاره نيامده ام .
به صادق گفت :چون چنين است برو . به بسطام باز رو که کار تو تمام شد .
نقل است که او را نشان دادند که فلان جاي پير بزرگ است . از دور جايي ، به ديدن او شد . چون نزديک او رسيد آن پير را ديد که او آب دهن سوي قبله انداخت . در حال شيخ بازگشت . گفت :اگر او را در طريقت قدري بود خلاف شريعت بر او نرفتي .
نقل است که از خانه او تا مسجد چهل گام بود . هرگز در راه خيو نينداختي -حرمت مسجد را .
نقل است که دوازده سال روزگار شد تا به کعبه رسيد که در هر مصلي گاهي سجده بازمي افگند و دو رکعت نماز مي کرد . مي رفت و مي گفت :اين دهليز پادشاه دنيا نيست که به يکبار بدينجا برتوان دويد .
پس به کعبه رفت و آن سال به مدينه نشد . گفت :ادب نبود او را تبع اين زيارت داشتن . آن را جداگانه احرام کنم .
بازآمد . سال ديگر جداگانه از سرباديه احرام گرفت ، و در راه در شهري شد . خلقي عظيم تبع او گشتند . چون بيرون شد مردمان از پي او بيامدند . شيخ بازنگريست . گفت :اينها کي اند ؟
گفتند :ايشان با تو صحبت خواهند داشت .
گفت :بار خدايا ! من از تو در مي خواهم که خلق را به خود از خود محجوب مگردان . گفتم ايشان را به من محجوب گردان .
پس خواست که محبت خود از دل ايشان بيرون کند ، و زحمت خود از راه ايشان بردارد ، نماز بامداد ، بگزارد ، پس به ايشان نگريست . گفت :اني انا الله لا اله الا انا فاعبدوني .
گفتند :اين مرد ديوانه شد .