تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٣٥ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
و شرکش آن بود که جز به حق التفات کردي که در دلي که شرک نماند به جز حق هيچ ميلش نبود تا به چيزي دگر کشش مي بود ، شرک باقي است .
و گفت :چهل سال ديده بان دل بودم ، چون بنگرستم او طالب بود و من مطلوب .
و گفت :سي سال است تا هروقت که خواهم حق را ياد کنم دهان و زفان به سه آب بشويم ، تعظيم خداوند را .
ابوموسي از وي پرسيد :صعبترين کاري در اين راه چه ديد ي؟
گفت :مدتي نفس را به درگاه مي بردم ، و او مي گريست ، چون مدد حق در رسيد نفس را مي بردم ، و او مي خنديد .
و پرسيدند :در اين راه چه عجبتر ديده اي ؟
گفت :آنکه کسي آنجا هرگز واديد آيد .
نقل است که در آخر کار او بدانجا رسيده بود که هرچه به خاطر او بگذشتي در حال پيش او پيدا گشتي و چون حق را ياد آوردي به جاي بول خون از او زايل گشتي . يک روز جماعتي پيش شيخ درآمدند ، شيخ سرفرو برده بود ، برآورد و گفت :از بامداد باز دانه پوسيده طلب مي کنم تا به شما دهم تا خود طاقت کشش آن داريد در نمي يابم .
نقل است که بوتراب نخشبي رحمةالله عليه ، مريدي داشت عظيم گرم و صاحب وجد .بوتراب او را بسي گفتي که :چنين که تويي تو را بايزيد مي بايد ديد .
يک روز مريد گفت :اي خواجه ! کسي که هر روز صدبار خداي بايزيد را بيند ، بايزيد را چه کند که بيند ؟
بوتراب گفت :اي مرد ! چون خداي را تو بيني ، بر قدر خود بيني ؛ و چون در پيش بايزيد بيني ، بر قدر بايزيد بيني . در ديده تفاوت است ، نه صديق را رضي الله عنه ، يکبار متجلي خواهد شد و جمله خلق را يکبار .
آن سخن بر دل مريد آمد . گفت :برو تا برويم .
هردو بيامدند به بسطام . شيخ در خانه نبود . به بيشه آمدند ، شيخ از بيشه بيرون آمد -سبويي آب در دست و پوستيني کهنه در بر - که چشم مريد بوتراب بر بايزيد افتاد بلرزيد ، و در حال خشک شد و بمرد .
بوتراب گفت :شيخا ! يک نظر و مرگ ؟!