تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٣٦ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
شيخ گفت : در نهاد اين جوان کاري بود . هنوز وقت کشف آن نبود . در مشاهده بايزيد آن کار به يکبار بر او افتاد . طاقت نداشت ، فرو شد . زنان مصر را همين افتاد که طاقت جمال يوسف نداشتند ، دستها به يکبار قطع کردند .
نقل است که يحيي معاذ رحمة الله عليه ، نامه اي نوشت به بايزيد . گفت :چه گويي در کسي که قدحي شراب خورد و مست ازل و ابد شد ؟
بايزيد پاسخ داد :من آن ندانم ! آن دانم که اينجا مرد هست که در شبانه روز درياهاي ازل و ابد در مي کشد و نعره هل من مزيد مي زند .
پس يحيي نامه اي نوشت که :مرا با تو سري هست . ولکن ميعاد ميان من وتو بهشت است که در زير سايه طوبي بگوييم .
و قرصي با آن نامه بفرستاد ، و گفت :بايد که شيخ اين به کار برد ؛، که از آب زمزم سرشته است .
بايزيد پاسخ داد و آن سر او بازياد کرد و گفت :آنجا که ياد او باشد ما را همه نقد بهشت است ، و همه سايه درخت طوبي . و اما آن قرص به کار نبرم ، از آنکه گفته بودي که از کدام آب سرشته ام ،و نگفته بودي که از کدام تخم کشته ام .
پس يحيي معاذ را اشتياق شيخ بسي شد .برخاست و به زيارت او آمد.نماز خفتن آنجا رسيد.گفت:شيخ را تشويش نتوانستم داد ، و صبرم نبود تا بامداد . جايي که در صحرا او را نشان مي دادند ، آنجا شدم . شيخ را ديدم که نماز خفتن بگزارد ، و تا روز بر سر انگشت پاي ايستاده بود ،و گفت : من در حال عجب بماندم و او را گوش مي داشتم ، جمله شب را در کار بود . پس چون صبح برآمد ، بر زفان شيخ برفت که اوذبک ان اسالک هذا المقام.
پس يحيي به وقت خويش فرو رفت و سلام گفت . پرسيد از واقعه شبانه . شيخ گفت : بيست و اند مقام بر ما شمردند . گفتم از اين همه هيچ نخواهم - که اين همه مقام حجاب است .
يحيي مبتدي بود و بايزيد منتهي بود . يحيي گفت : اي شيخ ! چرا از خداي معرفت نخواستي ! و ملک الملوک است ، و گفته است هرچه خواهيد بخواهيد .