تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣١ -           ذکر مالک دينار رحمة اله عليه
آن متمکن هدايت ، آن متوکل ولايت ، آن پيشواي راستين ، آن مقتداي راه دين ، آن سالک طيار ، مالک دينار رحمة الله عليه ، صاحب حسن بصري بود و از بزرگان اين طايفه بود . وي را کرامات مشهور بود و رياضات مذکور ، و دينار نام پدرش بود ، و مولود او در حال عبوديت پدر بود .اگر چه بنده زاده بود از هر دو کون آزاده بود . و بعضي گويند مالک دينار در کشتي نشسته بود ، چون به ميان دريا رسيد ، اهل کشتي گفتند :غله کشتي بيار .
گفت :ندارم .
چندانش بزدند که هوش از او بيرون رفت . چون بهوش آمد گفتند :غله کشتي بيار .
گفت :ندارم .
چندانش بزدند که بيهوش شد . چون بهوش بازآمد ديگر گفتند :غله بيار .
گفت :ندارم .
گفتند : پايش گيريم و در دريا اندازيم . هرچه در آب ماهي بود همه سربرآوردند -هر يکي دو دينار زر در دهان گرفته - مالک دست فرا کرد و از يک ماهي دو دينار بستد و بديشان داد . چون کشتي بانان چنين ديدند در پاي او افتادند . او بر روي آب برفت تا ناپيدا شد . از اين سبب نام او مالک دينار آمد . و سبب توبه او آن بود که او مردي سخت با جمال بود و دنادوست و مال بسيار داشت و او به دمش ساکن بود و مسجد جامع دمشق که معاويه بنا کرده بود و آن را وقف بسيار بود . مالک را طمع آن بود که توليت آن مسجد بدو دهند . پس برفت و در گوشه مسجد سجاده بيفگند و يک سال پيوسته عبادت مي کرد به اميد آنکه هر که او بديدي در نمازش يافتي .و با خود مي گفت :اينت منافق ! تا يکسال برين برآمد و شب از آنجا بيرون آمدي و به تماشا شدي . يک شب به طربش مشغول بود ، چون يارانش بخفتند آن عودي که مي زد از آنجا آوازي آمد که :يا مالک مالک ان لاتئوب . يا مالک تو را چه بود که توبه نمي کني ؟ چون آن شنيد دست از آن بداشت . پس به مسجد رفت ، متحير با خود انديشه کرد . گفت :يک سال است تا خدايرا مي پرستم به نفاق ، به از آن نبود که خدايرا باخلاص عبادت کنم و شرمي بدارم از اين چه مي کنم ، و اگر توليت به من دهند نستانم .
اين نيت بکرد و سر به خداي تعالي راست گردانيد ، آن شب با دلي صادع عبادت کرد . روز ديگر مردمان باز پيش مسجد آمدند . گفتند:در اين مسجد خللها مي بينيم . متولي بايستي تعهد کردي .