تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٨٠ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
روي از آهو بگردانيد . همان سخن که از آهو شنيده بود از قربوس زين و آواز آمد . فزعي و خوفي درو پديد آمد و کشف زيادت گشت . چون حق تعالي خواست کار تمام کند ، سديگر بار از گوي گريبان همان آواز آمد . آن کشف اينجا به اتمام رسيد ، و ملکوت برو گشاده گشت . فروآمد ، و يقين حاصل شد ، و جمله جامه و اسب از آب چشمش آغشته گشت . توبه اي کرد نصوح ، و روي از راه يکسو نهاد . شباني را ديدنمدي پوشيده ، و کلاهي از نمد بر سرنهاده ، گوسفندان در پيش کرده . بنگريست . غلام وي بود . قباي زر کشيده و کلاه معرق بدو داد ، و گوسفندان بدو بخشيد ، و نمد از او بستد و درپوشيد ، و کلاه نمد بر سر نهاد و جمله ملکوت به نظاره اوو بايستادند که زهي سلطنت ، که روي نمد پسر ادهم نهاد .جامه نجس دنيا بينداخت و خلعت فقر درپوشيد .پس همچنان پياده در کوهها و بيابانهاي بي سر و بن مي گشت و بر گناهان خود توجه مي کرد تا به مرورود رسيد . آنجا پلي است . مردي را ديد که از آن پل درافتاد ، و اگر آبش ببردي در حال هلاک شدي . از دور بانگ کرد :اللهم احفظه . مرد معلق در هوا بماند ، تا برسيدند و او را برکشيدند ، و در ابراهيم خيره بماندند تا اين چه مردي است . پس از آنجا به نيشابور افتاد . گوشه اي خالي مي جست که به طاعت مشغول شود تا بدان غار افتاد ، که مشهور است نه سال ساکن غار شد . در هر خانه اي سه سال و که دانست که او در شبها و روزها در آنجا در چه کار بود که مردي عظيم و سرمايه اي شگرف مي بايد تا کسي به شب تنها در آنجا بتواند بود . روز پنج شنبه به بالاي غار بررفتي و پشته هيزم گرد کردي و صبحگاه روي به نشابور کردي ، و آن را بفروختي ، و نماز جمعه بگزاردي ، بدان سيم نان خريدي ، و نيمه اي به درويش دادي و نيمه اي به کار بردي و بدان روزه گشادي ، و تا دگر هفته باز ساختي .
نقل است که در زمستان شبي در آن خانه بود ، و به غايت سرد بود ، و او يخ فروشکسته بود و غسلي کرده .چون همه شب سرما بود ، و تا سحرگاه در نماز بود . وقت سحر بيم بود که از سرما هلاک گردد ، مگر خاطرش آتشي طلب کرد . پوستيني ديد ، در پشت اوفتاده ، و در خواب شد .چون از خواب درآمد روز روشن شده بود ، و او گرم گشته بود ، بنگريست . آن پوستين اژدهايي بود با دو چشم .
چون دو سکره خون . عظيم هراسي د راو پديد آمد . گفت :خداوندا!تو اين را در صورت لطف به من فرستادي ، کنون در صورت قهرش مي بينم . طاقت نمي دارم .
در حال اژدها برفت و دو سه بار پيش او روي در زمين ماليد و ناپديد گشت .
نقل است که چون مردمان از کار او آگاه شدند از غار بگريخت و روي به مکه نهاد و آن وقت که شيخ بوسعيد رحمة الله عليه به زيارت آن غار رفته بود گفت :سبحان الله!اگر اين غار پرمشک بودي چندين بوي ندادي که جوانمردي به صدق روزي چند اينجا بوده است ، اين همه روح و راحت گشته است .
پس ابراهيم از بيم شهرت روي در باديه نهاد . يکي از اکابر دين در باديه بدو رسيد .نام مهين خداوند بدو آموخت و برفت .او بدان نام مهين خدايرا بخواند .در حال حضر را ديد عليه السلام . گفت :اي ابراهيم ! آن برادر من بود داود که نام مهين در تو آموخت . پس ميان خضر و او بسي سخن برفت ، و پير او خضر بود عليه السلام که اولش او درکشيده بود به اذن الله تعالي و در باديه که مي رفت گفت :به ذات العرق رسيدم . هفتاد مرقع پوش را ديدم جان بداده ، و خون از بيني و گوش ايشان روان شده ، گرد آن قوم برآمد . يکي را رمقي هنوز مانده بود . پرسيدم که :اي جوانمرد !اين چه حالت است ؟