تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٧٨ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
از اين هيبتي به دل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نيارست . اندوهگن . ارکان دولت هريکي برجايگاه خويش ايستادند . غلامان صف کشيدند ، و بارعام دادند . ناگاه مردي با هيبت از در درآمد . چنانکه هيچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گويد تو کيستي ؟ جمله را زفانها به گلو فروشد همچنان مي آمد تا پيش تخت ابراهيم . گفت :چه مي خواهي ؟
گفت : در اين رباط فرو مي آيم .
گفت : اين رباط فرو مي آيم .
گفت : اين رباط نيست .سراي من است !تو ديوانه اي .
گفت : اين سراي پيش از اين از آن که بود ؟
گفت : از آن پدرم .
گفت : پيش از آن ؟
گفت : از آن پدر پدرم.
گفت : پيش از آن ؟
گفت : از آن فلان کس.
گفت : پيش از آن ؟
گفت : از آن پدر فلان کس .
گفت : همه کجا شدند ؟
گفت : برفتند و بمردند .
گفت : پس نه رباط اين بود که يکي مي آيد و يکي مي گذرد ؟
اين بگفت و ناپديد شد ، واو خضر بود عليه السلام . سوز و آتش جان ابراهيم زياده شد و دردش بر درد بيفزود تا اين چه حال است و آن حال يکي صد شد که ديد روز با شنيد شب جمع شد ، و ندانست که از چه شنيد ، و نشناخت که امروز چه ديد . گفت :اسب زين کنيد که به شکار مي روم که مرا نشناخت که امروز چه ديد . گفت : اسب زين کنيد که به شکار مي روم که مرا امروز چيزي رسيده است . نمي دانم چيست . خداوندا ! اين حال به کجا خواهد رسيد ؟
اسب زين کردند. روي به شکار نهاد . سراسيمه در صحرا مي گشت . چنانکه نمي دانست که چه مي کند . در آن سرگشتگي از لشکر از لشکر جدا افتاد . در راه اوازي شنيد که :انتبه بيدار گرد .
ناشنيده کرد و برفت . دوم بار همين آواز آمد . هم به گوش درنياورد . سوم بار همان شنود . خويشتن را از آن دور افگند . چهارم بار آواز شنود که :انتبه قبل ان تنبه بيدار گرد ، پيش از آن کت بيدار کنند .