تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٨٤ -           ذکر سفيان ثوري قدس الله روحه
آن روز که دار مي زدند سفيان بر کنار بزرگي سر نهاده بود و پاي در کنار سفيان بن عيينيه نهاده بود و در خواب شد ه. اين دو بزرگ را اين حال معلوم شد .
بايکديگر گفتند : او را خبر نکنيم از اين حال .
او خود بيدار بود. گفت : چيست حال ؟
ايشان حال بازگفتند ودلتنگي بسيار نمودند . سفيان گفت : مرا در چن خويشس چندين آويزش نيست . ولکن حق کارهاي دنيا ببايد گزارد.
پس آب در چشم آورد . گفت : بارخدايا ! بگير ايشان را گرفتني عظيم .
همين که اين دعا گفت در حال خليف بر تخت بود و ارکان دولت بر حواشي نشسته بودن . عراقي در آن سراي افتاد و خليفه با ارکان دولت به يکبار بر زمين فروشدند و آن دو بزرگ گفتند : دعايي بدين مستجابي و بدين تعجيلي ؟
سفيان گفت : آري ! ما آب روي خود بدين درگاه نبرده ايم .
نقل است که خليفه ديگر بنشست ، سخت استاد و حاذق . پيش سفيان فرستاد تا معالجت کند . چون قاروره او بديد گفت : اين مردياست که از خوف خداي چگر او خون شده است و پاره پاره از مثانه بيرون مي آيد .
در حال مسلمان شد . خليفه گفت : در ديني که چنين مردي بود آن دين باطل نبود .پنداشتم که بيمار به بالين طبيب مي فرستم ، خود بيما را پيش طبيب فرستادم .
نقل است که سفيان را در حال جواني پشت کوژ شده بود . گفتند : اي امام مسلمانان ! تو را هنوز وقت اين نيست .