تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٩٤ -           ذکر شقيق بخلي رحمةالله عليه
نقل است که چون شقيق قصد کرد و به بغداد رسيد هارون الرشيد را بخواند . چون شقيق به نزديک هارون رفت و هارون گفت : تويي شقيق زاهد ؟
گفت : شقيق منم ، اما زاهد نيم .
هارون گفت : مرا پندي ده.
گفت :هشدار که حق تعالي تو را به جاي صديق نشانده است . از تو صدق خواهد چنانکه از وي ؛ و به جاي فاروق نشاند هاست ، از تو فرق خواهد ، ميان حق و باطل ، چنانکه از وي ؛ و به جاي ذوالنورين نشانده است ، از تو حيا و کرم خواهد چنانکه از وي ، به جاي مرتضي نشانده است ، ازتو علم و عدل خواهد چنانکه از وي .
گفت :زيادت کن .
گفت : خداي را سرايي است که اآن را دوزخ خوانند تو را دربان آن ساخته و سه چيز به تو داده ، مال و شمشير و تازيانه ، و گفته است که خلق را بدين سه چيز از دوزخ بازدار ، هر حاجتمند که پيش تو آيد مال از وي دريغ مدار ، و هرکه فرمان حق را خلاف کند بدين تازيانه او را ادب کن ، و هرکه يکي را بکشد بدين شمشير قصاص خواه به دستوري ، و اگر اين نکني پيشرو دوزخيان تو باشي .
گفت : زيادت کن .
گفت : تو چشمه اي و عمال جويها . اگر چشمه روشن بود ، به تيگري جويها زيان نرساند . اگر چشمه تاريک بود به روشني جوي ها هيچ اميد نباشد .
گفت :زيادت کن .
گفت : اگر در بيابان تشنه شوي ، چنانکه به هلاکت نزديک باشي ، اگر آن ساعت شربتي آب يابي به چند بخري ؟
گفت : به هرچه خواهند .
گفت :اگر نفروشد الا به نيمه ملک تو ؟
گفت : بدهم .
گفت : اگر آن آب بخوري از تو بيرون نيايد چنانکه بيم هلاکت بود ، يکي گويد من تو را علاج کنم اما نيمه اي از ملک تو بستانم چه کني ؟
گفت : بدهم .
گفت : پس به چه نازي ؟ به ملکي که قيمتش يک شربت آب بود که بخوري و از تو بيرون آيد ؟
هارون بگريست و او را به اعزازي تمام بازگردانيد .