تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٩٥ -           ذکر شقيق بخلي رحمةالله عليه
پس شقيق به مکه شد و آنجا مردمان بر وي جمع شدند و گفت : اينجا جستن روزي جهل است و کار کردن از بهر روزي حرام .
و ابراهيم ادهم به وي افتاد . شقيق گتف : اي ابراهيم ! چون مي کني در کار معاش ؟
گفت : اگر چيزي رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم .
شقيق گفت : سگان بلخ همين کنند که چون چيزي باشد مراعات کنند و دم جنبانند واگر نباشد صبرکنند .
ابراهيم گفت : شما چگونه کنيد ؟
گفت :اگر ما را چيزي رسد ايثار کنيم وا گر نرسد شکر کنيم .
ابراهيم برخاست و سر او د رکنار گرفت و ببوسيد .
وقال انت الاستاد و الله .
چون از مکه به بغداد آمد مجلس گفت و سخن او بيشتر در توکل بود و در اثناي سخن گفت :در باديه فرو شدم ، چهار دانگ سيم داشتم در جيب و همچنان دارم .
جواني برخاست و گفت : آنجا که آن چهار دانگ در جيب مي نهادي خداي تعالي حاضر نبود و آن ساعت اعتماد بر خداي نبوده است .
شقيق متغير شد و بدان اقرار کرد و گفت : راست مي گويي . و از منبر فرود آمد .
نقل است که پيري پيش او آمد و گفت : گناه کردم بسيار و مي خواهم که توبه کنم .
گفت : دير آمدي .
پير گفت : زود آمدم .
گفت : چون ؟
گفت :هرکه پيش از مرگ آمده زود آمده باشد .
شقيق گفت : نيک آمدي و نيک گفتي .
و گفت : به خواب ديدم که گفتند : هرکه به خداي اعتماد کند به روزي خويش خوي نيک او زيادت شود ، و او سخي گردد و در طاعتش وسواس نبود .
و گفت : هرکه در مصيبت جزع کرد همچنان است که نيزه اي برگرغته است و با خداي جنگ مي کند .
و گفت : اصل طاعت خوف است و رجا و محبت .
و گفت : علامت خوف ترک محارم است ، و علامت رجا طاعت دايم است ، و علامت محبت شوق و انابت لازم است .
و گفت : هرکه با او سه چيز نبود از دوزخ نجات يابد . امن و خوف و اضطرار .