تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٦٥ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
و گفت : دنيا را سه طلاق دادم و يگانه را يگانه شدم . پيش حضرت بايستادم ، گفتم : بارخدايا ! جز از تو کس ندارم و چون تو را دارم همه دارم . چون صدق من بدانست . فضل که کرد آن بود که خاشاک نفس از پيش من برداشت .
و گفت : حق تعالي امر و نهي فرمود . آنها که فرمود او را نگاه داشتند خلعت يافتند و بدان خلعت مشغول شدند و من نخواستم از وي جز وي را .
و گفت : چندان يادش کردم که جمله خلقان يادش کردند تا به جايي که ياد کرد من ياد کرد او شد . پس شناخت او تاختن آورد و مرا نيست کرد . دگر باره انداختن آورد و مرا زنده کرد .
و گفت : پنداشتم که من او را دوست مي دارم . چون نگه کردم دوستي او مرا سابق بود .
و گفت : هرکسي در درياي عمل غرقه گشتند و من در درياي برغرقه گشتم . يعني ديگران رياضت خود ديدند و من عنايت حق ديدم .
و گفت : مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده اي علم گرفتيم که هرگز نميرد . همه به حق گويند و من از حق گويم . لاجرم گفت هيچ چيز بر من دشوارت از متابعت علم نبود ، يعني علم تعليم ظاهر .
و گفت : نفس را به خداي خواندم اجابت نکرد ترک او کردم و تنها رفتم به حضرت .
و گفت : دلم را به آسمان بردند ، گرد همه ملکوت بگشت و بازآمد . گفتم :چه آوردي ؟ گفت : محبت و رضا که پادشاه اين هردو بودند .
و گفت : چون حق را به علم خويش دانستم ، گفتم اگر به کفايت او تو را بس نيست به کفايت هيچ کس تو را بسنده نبود ، تا جوارح را در خدمت آوردم . هرگاه که يکي کاهلي کردي به ديگر اندام مشغول شدمي تا بايزيد شد .
و گفت : خواستم تا سخت ترين عقوبتي بر تن خود بدانم که چيست . هيچ چيز بدتر از غفلت نديدم و آتش دوزخ با مردان آن نکند که يک ذره غفلت کند .
و گفت : سالهاست تا نماز مي کنم و اعتقادم در نفس به هر نمازي بوده ناپاکي و ما در همه عمر خود غسلي نکرديم در پاکي .
و گفت : اگر در همه عمر از بايزيد اين کلمه درست آيد از هيچ باک ندارد .