تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣١٥ -           ذکر يوسف بن الحسين قدس الله روح العزيز
القصه ، قبول کرد . آن بازرگان برفت . بوعثمان را بي اختيار نظر بر آن کنيزک افتاد و عاشق او شد . چنانکه بي طاقت گشت - ندانست که چه کند . برخاست و پيش شيخ خود ابوحفص حداد رفت . ابوحفص او را گفت : تو را به ري مي بايد شد ، پيش يوسف بن الحسين .
بوعثمان در حال عزم عراق کرد . چون به ري رسيد مقام يوسف حسين پرسيد . گفتند : آن زنديق مباحي را چه کني ؟ تو اهل صلاح مي نمايي . تو را صحبت او زيان دارد .
از اين نوع چندي گفتند . بوعثمان از آمدن پشيمان شد . بازگشت . چون به نشابور آمد بوحفص گفت : يوسف حسين را ديدي؟ گفت : نه . گفت : چرا.
حال بازگفت که شنيدم : او مردي چنين و چنان است . نرفتم و بازآمدم .
بوحفص گفت :بازگرد و او را ببين .
بوعثمان بازگشت و به ري آمد و خانه او پرسيد . صد چندان ديگر بگفتند . او گفت : مرا مهمي است پيش او تا نشان دادند . چون به درخانه او رسيد پيري ديد نشسته ، پسري امرد در پيش او . صاحب جمال و صراحي و پياله اي پيش او نهاده ، و نور از روي او مي ريخت ، در آمد و سلام کرد و بنشست . شيخ يوسف در سخن آمد و چندان کلمات عالي بگفت که بوعثمان متحير شد . پس گفت : اي خواجه ! از براي خداي با چنين کلماتي و چنين مشاهده اي اين چه حال است که تو داري ؟ خمر و امرد .
يوسف گفت : اين امرد پسر من است و کم کس داند که او پسر من است ، و قرآنش مي آموزم . و در اين گلخن صراحي افتاده ، برداشتم و پاک بشستم و پر آب کردم که هر که آب خواهد بازخورد ، که کوزه نداشتيم .
و عثمان گفت : از براي خداي چرا چنين مي کني تا مردمان مي گويند ، آنچه مي گويند ؟
يوسف گفت : از براي آن مي کنم تا هيچ کس کنيزک ترک به معتمدي به خانه من نفرستد .
بوعثمان چون اين بشنيد در پاي شيخ افتاد و دانست که اين مرد درجه بلند دارد .
نقل است که در چشم يوسف بن الحسين سرخي بود ظاهر ، و فتوري از غايت بي خوابي . از ابراهيم خواص پرسيدند :عبادت او چگونه است ؟