تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٣٨ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
نقل است که شيخ بسي در گورستان گشتي يک شب از گورستان مي آمد . جواني از بزرگ زادگان بربطي در دست مي زد . چون به بايزيد رسيد بايزيد لاحول کرد . جوان بربط بر سر بايزيد زد ، و سر بايزيد و بربط ، هردو بشکست . جوان مست بود . ندانست که او کيست . بايزيد به زاويه خويش بازآمد ، توقف کرد تا بامداد . يکي را از اصحاب بخواند و گفت : بربطي به چند دهند؟
بهاي آن معلوم کرد ، در خرقه اي بست ، و پاره اي حلوا به آن ياد کرد و بدان جوان فرستاد و گفت : آن جوان را بگوي که بايزيد عذر مي خواهد و مي گويد ، دوش آن بربط بر مازدي و بشکست . اين زر در بهاي آن صرف کن و عوضي باز خر و اين حلوا از بهر آن تا غصه شکستن آن از دلت برخيزد .
جوان چون بدانست بيامد و از شيخ عذر خواست و توبه کرد ، و چند جوان با او توبه کردند .
نقل است که يک روز مي گذشت با جماعتي . در تنگناي راهي افتاد ، و سگي مي آمد . بايزيد بازگشت ، و راه بر سگ ايثار کرد تاسگ را باز نبايد گشت ، مگر اين خاطر به طريق انکار برمريدي گذشت که حق تعالي آدمي را مکرم گردانيده است . و بايزيد سلطان العارفين است . با اين همه پايگاه - و جماعتي مريدان - راه بر سگي ايثار کند و بازگردد. اين چگونه بود ؟
شيخ گفت : اي جوانمرد! اين سگ به زفان حال با بايزيد گفت در سبق السبق از من چه تقصير در وجود آمده است ، و از تو چه توفير حاصل شده است که پوستي از سگي در من پوشيدند و خلعت سلطان العارفين در سر تو افگندند ؟ اين انديشه در سر ما درآمد تا راه بر او ايثار کردم .
نقل است که يکروز مي رفت . سگي با او همراه او افتاد . شيخ دامن از او درفراهم گرفت . سگ گفت : اگر خشکم هيچ خللي نيست ، و اگر ترم هفت آب و خاک ميان من و توصلحي اندازد . اما اگر دامن به خود باز زني ، اگر به هفت دريا غسل کني پاک نشوي .
بايزيد گفت : تو پليد ظاهر و من پليد باطن . بيا تا هردو برهم کنيم تا به سبب جمعيت بود که از ميان ما با که سربرکند .