تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٦٧ -           ذکر فضيل عياض
پس همه روز مي رفت و مي گريست و خصم خشنود مي کرد تا درباورد جهودي بماند.از او بحلي مي خواست .بحل نمي کرد .آن جهود با جمع خود گفت :امروز روزي است که بر محمديان استخفاف کنيم.
پس گفت :اگر مي خواهي که بحلت کنم تلي ريگ بود که برداشتن آن در وسع آدمي دشوار بودي مگر به روزگار .گفت اين از پيش برگير.
فضيل از سر عجز پاره پاره مي انداخت وکار کجا بدان راست مي شد ؟همي چون درماند سحرگاهي بادي درآمد و آن را ناپديد کگرد . جهود چو نان ديد متحير شد . گفت :من سوگند دارم که تا تو مرا ما لندهي متن تو را بحل نکنم. اکنون دست بدين زيرنهالي کن و آنجا زرمشتي برگير و مرا ده . سوگند من راست شود و تو را بحل کنم .
فضيل به خانه جهود آمد و جهود در زير نهالي کرده ، پس دست به زيرنهالي درکرد ، و مشتي دينار برداشت ، و او را داد . جهود گفت :اسلام عرضه کن .
اسلام عرضه کرد تا جهود مسلمان شد . پس گفت :داني که چرا مسلمان گشتم ؟ از آنکه تا امروز درستم نبود که دين حق کدام است . امروز درست شد که دين حق اسلام است .از بهر آنکه در تورات خوانده ام که هر که توبه راست کند دست که برخاک نهد زر شود . من خاک در زير نهالي کرده بودم ، آزمايش تو را چون دست به خاک بردي زر گشت . دانستم که توبه تو حقيقت است و دين تو حق است .
القصه فضيل يکي را گفت :از بهر خداي دست و پاي من ببند و مرا به نزديک سلطان بر که برمن حد بسيار واجب است تا بر من حد براند .
مرد همچنان کرد . چون سلطان او را بديد ، در او سيماي اهل صلاح ديد . گفت :من اين نتوانم بفرمود.تا او را به اعزاز به خانه بازبردند . چون فضيل به در خانه رسيد آواز داد . اهل خانه گفتند که :آواز او بگشته است ، مگر زخمي خورده است .
فضيل گفت :بلي ، زخمي عظيم خورده ام .
گفتند :برکجا؟
گفت :برجان .
پس درآمد زن را گفت :اي زن ! من قصد خانه خداي را دارم . اگر خواهي تا پاي تو گشاده کنم .