تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣١٠ -           ذکر شاه شجاع کرماني قدس الله روحه
و گفت : علامت صدق سه چيز است . اول آنکه قدر دنيا از دل تو برود ، چنانکه زر و سيم پيش تو چون خاک بود تا هرگاه که سيم و زر به دست تو افتد دست از وي چنان فشاني که از خاک ؛ دوم آنکه ديدن خلق از دل تو بيفتد ، چنانکه مدح و ذم پيش تو يکي بو دکه نه از مدح زيادت شوي و نه از ذم ناقص گردي ؛ و سوم آنکه راندن شهوت از دل تو بيفتد تا چنان شوي از شادي گرسنگي و ترک شهوات که اهل دنيا شاد شوند از سير خوردن و راندن شهوت . پس هرگاه که چنين باشي ملازمت طريق مريدان کن ، و اگر چنين نيستي تو را با اين سخن چه کار؟
و گفت : ترسگاري اندوه دايم است .
و گفت : خوف واجب آن است که داني که تقصير کرده اي در حقوق خداي تعالي .
و گفت : علامت خوش خويي رنج خود از خلق برداشتن است .و رنج خلق کشيدن .
و گفت : علامت تقوي ورع است و علامت ورع از شبهات باز ايستادن .
و گفت : عشاق به عشق مرده درآمدند . از آن بود که چون به وصالي رسيدند از خيالي به خداوندي دعوي کردند .
و گفت : علامت رجا حسن ظاهر است .
و گفت : علامت صبر سه چيز است . ترک شکايت ، و صدق رضا ، و قبول قضا به دلخوشي .
و گفت : هرکه چشم نگاه دارد از حرام ، و تن از شهوات ، و باطن آبادان دارد به مراقبت دايم ، و ظاهر آراسته دارد به متابعت سنت ، و عادت کند به حلال خوردن ؛ فراست او خطا نشود .
نقل است که روزي ياران را گفت : از دروغ گفتن و خيانت کردن و غيبت کردن دور باشيد . باقي هرچه خواهيد کنيد .
و گفت : دنيا بگذار و توبه کن ، و هواي نفس بگذار و به مراد رسيدي .
ازو پرسيدند : به شب چوني ؟
گفت : مرغي را که بر بابزن زده باشند و به آتش مي گردانند حاجت نبود از او پرسيدن که چوني ؟!
نقل است که خواجه علي سيرگاني بر سر تربت شاه نان مي داد . يک روز طعام در پيش نهاد و گفت : خداوندا ! مهمان فرست .
ناگاه سگي آمد . خواجه علي بانگ بر وي زد . سگ برفت . هاتفي آواز داد - از سر تربت شاه - که : مهمان خواهي ، چون بفرستيم بازگرداني ؟
در حال برخاست و بيرون دويد و گرد محلتها مي گشت . سگ را نديد به صحرا رفت . او را ديد گوشه اي خفته . ماحضري که داشت پيش او نهاد . سگ هيچ التفات نکرد . خواجه علي خجل شد و در مقام استغفار بايستاد و دستار برگرفت و گفت : توبه کردم .