تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٠٩ -           ذکر شاه شجاع کرماني قدس الله روحه
نقل است که وقتي ابوحفص به شاه نامه اي نوشت . گفت :نظر کردم در نفس خود و عمل خود و تقصير خود . بس نااميد شدم ، و السلام .
شاه جواب نوشت که : نامه تو را آينه دل خويش گردانيدم . اگر خالص بود مرا نااميدي از نفس خويش اميدم به خداي صافي شود ، و اگر صافي شود اميد من به خداي صافي شود ، خوف من از خداي . آنگه نااميد شوم از نفس خويش، و اگر نااميد شوم از نفس خويش آنگاه خداي را ياد توانم کرد ، و اگر خداي را ياد کنم خدا مرا ياد کند ، و اگر خدا مرا ياد کند نجات يابم از مخلوقات و پيوسته شوم به جمله محبوبات . والسلام .
نقل است که ميان شاه و يحيي معاذ دوستي بود . در يک شهر جمع شدند و شاه به مجلس يحيي حاضر نشدي . گفتند : چرا نيايي؟ گفت : صواب در آن است .
الحاح کردند تا يک روز برفت و در گوشه اي بنشست . سخن بر يحيي بسته شد . گفت : کسي حاضر است که به سخن گفتن از من اوليتر است .
شاه گفت : من گفتم که آمدن من مصلحت نيست .
و گفت : اهل فضل را فضل باشد برهمه تا آنگاه که فضل خود نبينند .
چون فضل خود ديدند ديگرشان فضل نباشد . و اهل ولايت را ولايت است تا آنگاه که ولايت نبينند . چون ولايت ديدند ديگر ولايت نباشد .
و گفت : فقر سر حق است ، نزديک بنده . چون فقر نهان دارد امين بودو چون ظاهر گرداند اسم فقر از او برخاست .