تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢١٩ -           ذکر داود طائي قدس الله روحه
داود را گفتم مرا وصيتي کن . گفت : صم عن الدنيا وافطر في الاخرة. از دنيا روزه گير و مرگ را عيد ساز و از مردمان بگريز ، چنانکه از شير درنده گريزند .
يکي گفت مرا وصيت کن :
گفت : زبان نگه دار .
گفت : زيادت کن .
گفت : تنها باش از خلق و اگر تواني دل از ايشان ببر .
گفت : زيادت کن .
گفت : از اين جهان بايد که بسنده کني بسلامت دين ، چنانکه اهل جهان بسنده کردند بسلامت دنيا .
ديگري وصيت خواست .
گفت : جهدي که کني در دنيا به قدر آن کن که تو را در دنيا مقام خواهد بود و در دنيا به کار خواهد ، آمد و جهدي که کني براي آختر چندان کن که تو را در آخرت مقام خواهد بود ، به قدر آنکه تو را در آخرت به کار خواهد آمد .
ديگران وصيت خواست .
گفت : مردگان منتظر تو اند .
و گفت : آدمي توبه و طاعت باز پس مي افگند . راست بدان ماند که شکار مي کند تا منفعت آن ديگري را رسد .
مريدي را گفت : اگر سلامت خواهي سلامي بر دنيا کن به وداع ، و اگر کرامت خواهي تکبيري بر آخرت گوي به ترک . يعني از هردو بگذر تا به حق تواني رسيد .
نقل است که فضيل در همه عمر دوبار داود را ديد ، و بدان فخر کردي.
يکبار بدر زير سقفي رفته بود شکسته . گفت : برخيز که اين سقف شکسته است و فروخواهد افتاد . گفت : تا من در اين صفه ام اين سقف را نديده ام . کانوا يکرهون فصول النظر کما يکرهون فصول الکلام . دوم بار آن بود که گفت : مرا پندي ده . گفت : از خلق بگريز .
و مروف کرخي گويد : هيچ کس نديده ام که دنيا را خوارتر داشت از داود که جمله دنيا و اهل دنيا را در چشم او ذره مقدار نبودي . اگر يکي را از ايشان بديدي از ظلمت آن شکايت کردي ، تا لاجرم از راه رسم چنان دور بود که گفت : هرگاه که من پيراهن بشويم دل را متغير يابم . اما فقرا را عظيم معتقد اسراف کردي .
گفت : هرکه را مورت نبود عبادت نباشد. لادين لمن لامروة له .