تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٠٥ -           ذکر يحيي معاذ رازي قدس الله روحه العزيز
و گفت : الهي ! هرگناه که از من در وجود مي آيد دو روي دارد . يکي روي به لطف تو دارد ؛ و يکي روي به ضعف من . يا بدان روي گناهم عفو کن که به لطف تو دارد ،يا بدان روي بيامرز که به ضعف من دارد .
و گفت : الهي ! به بدکرداري که مراست از تو مي ترسم ، و به فضلي که توراست به تو اميد مي دارم . پس از من باز مدار فضلي که توراست به سبب بدکرداري که مراست .
و گفت : الهي ! بر من بخشاي زيرا من ز آن توام .
و گفت : الهي ! چگونه ترسم از تو ؟ و تو کريمي . و چگونه نترسم از تو ؟ و تو کريمي . و چگونه تنرسم از تو ؟ و تو عزيزي .
و گفت : الهي ! چگونه خوانم تو را ؟ و من بنده عاصي . و چگونه نخواهم تو را ؟ و تو خداوند کريم .
و گفت : الهي ! زهي خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم کرم بود .
و گفت : الهي ! ترسم از تو زيرا بنده ام و اميد مي دارم به تو . زيرا که تو خداوندي .
و گفت : الهي ! تو دوست مي داري که من تو را دوست دارم ، با آنکه بي نيازي از من . پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داري بااين همه احتياج که به تو دارم ؟
و گفت : الهي ! من غريبم و ذکر تو غريب و من با ذکر تو الفت گرفته ام زيرا که غريب با غريب الفت گيرد .
و گفت : الهي ! شيرينترين عطاها در دل من رجاي توست و خوشترين سخنان بر زبان من ثناي توست و دوست ترين هنگام بر من وقت لقاي توست .
و گفت : الهي ! مرا عمل بهشت نيست و طاقت دوزخ ندارم . اکنون کار با فضل تو افتاد .
و گفت : اگر فردا مرا گويد چه آوردي ؟ گويم : خداوند ا! از زندان موي باليده و جامه شوخگن و عالمي از اندوه و خجلت برهم بسته چه توان آورد ؟ مرا بشوي و خلعتي فرست و مپرس.