تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٠٣ -           ذکر يحيي معاذ رازي قدس الله روحه العزيز
گفت : آري! هرکه غافل ماند از انعام او و در خشم به سبب مقدوري چه از نعمت و چه از محنت و چه از مصيبت .
و کسي گفت : کي بود که به مقام توکل رسم و رداي آز برافگنم و با زاهدان بنشينم ؟
گفت : آنگاه که نفس را در سر رياضت دهي تا آنگاه که اگر سه روز تو را حق روزي ندهد ضعيف نگردي - در نفس خود - و اگر بدين درجه نرسيده باشي نشست توبه بساط زاهدان جهل بود و از فضيحت شدن تو ايمن نباشم .
گفتند : فردا که ايمنتر بود ؟
گفت : آنکه امروز بيشتر ترسد .
گفتند : مرد به توکل کي رسد ؟ گفت : آنگاه که خداي تعالي را به وکيلي رضا دهد .
گفتند : توانگري چه باشد ؟ گفت : ايمن بودن به خداي .
گفتند : عارف کي باشد ؟ گفت : هست نيست بود .
گفتند : درويشي چيست ؟ گفت : آنکه به خداوند خويش از جمله کاينات توانگري شوي مگر که يک روز در پيش او سخن توانگري و درويشي مي رفت. گفت فردا نه توانگري وزني خواهد داشت و نه درويشي صبر و شکر وزن خواهد داشت . بايد که شکر آري و صبر کني .
گفتند : ا زخلق در زهد که ثابت قدمتر؟ گفت : آنکه يقين او بيشتر بود .
گفتند : محبت را نشان چيست ؟ گفت : آنکه به نکويي زيادت نشد و به جفا نقصان نگيرد .
يکي گفتش :مرا وصيتي کن . گفت : سبحان الله ! چون نفس من از من نمي پذيرد ديگري چون از من پذيرد ؟
گفتند : جماعتي را مي بينيم که تو را غيبت مي کنند . گفت : اگر خداي مرا بخواهد آمرزيد هيچ زيان ندارد مرا آنچه ايشان گويند ، و اگر نخواهد آمرزيد پس من سزاي آنم که ايشان مي گويند .
گفتند : تو چرا همه از رجا سخن مي گويي و همه از کرم و لطف او شرح مي دهي ؟
گفت : لابد سخن چو مني با جوانمردي به جز از کرم و لطف نبود .