تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٠٠ -           ذکر امام ابوحنيفه رضي الله عنه
ابوحنيفه گفت : من اين کار را نشايم و دراين قول که گفتم نشايم ، اگر راست مي گويم نشايم و اگر دروغ مي گويم ، نشايم واگر دروغ مي گويم دروغ زن قضاي مسلمانان را نشايد و تو خليفه خدايي . روا مدار که دروغ گويي را خليفه خود کني و اعتماد خون و مال مسلمانان بر وي کني .
اين بگفت و نجات يافت . پس مسعر پيش خليفه رفت و دست خليفه بگرفت و گفت : چگونه اي ومستورات چگونه و فرزندانت چگونه اند ؟
منصور گتف : او را بيرون کنيد که ديوانه است .
پس شريک را گفتند: تو را قضا بايد کرد .
گفت :من سودايي ام دماغم ضعيف است .
منصور گفت : معالجت کن تا عقل کامل شود .
پس قضا به شريک دادند و ابوحنيفه او را مهجور کرد و هرگز با وي سخن نگفت .
نقل است که جمعي کودکان گوي مي زدند . گوي ايشان به ميان جمع ابو حنيفه افتاد . هيچ کودکي نمي رفت تا بيرون آرد . کودکي گفت : من بروم و بيارم .
پس گستاخ وار دررفت و بيرون آورد ، و ابوحنيفه گفت : اين کودک حلالزاده نيست .
تفحص کردند ، چنان بود ، گفتند : اي امام مسلمانان ! از چه دانستي ؟
گفت : اگر حلالزاده بودي حيا مانع آمدي .
نقل است که او را بر کسي مالي بود و در محلت آن شخص شاگردي از آن امام وفات کرد . اما مبه نماز او رفت . آفتابي عظيم بود و در آن جا هيچ سايه نبود الا ديواري که از آن آن مرد بود که مال به امام مي بايست داد . مردمان گفتند :در اين سايه ساعتي بنشين .
گفت:
مرا برصاحب اين ديوار مالي است . روا نباشد که از ديوار او تمتعي به من رسد . که پيغمبر فرموده است کل قرض جر منفعه فهو ريوا . اگر منفعتي قلمي بتراش .
گفت : نتراشم .
گفت : ترسم که از آن قوم باشم که حق تعالي فرموده است احشرو الذين ظلموا و ازواجهم الاية.
و هرشب سيصد رکعت نماز کرد ي. روزي مي گذشت ، زني با زني گفت :اين اين مرد هر شب پانصد رعکت نماز مي کند . امام آن بشنيد . نيت کرد که بعد از آن پانصد رکعت نماز کند ، در هرشبي تا ظن ايشان راست شود .
روز ديگر مي گذشت کودکان گفتند : اين مرد که مي رود هر شب هزار رکعت نماز مي کند .