تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٨١ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
گفت :اي پسر ادهم عليک بالماء و المحراب ! دور دور مرو که مهجور گردي ، و نزديک نزديک ميا که رنجور گردي . کس مبادا که بر بساط سلاطين گستاخي کند . بترس از دوستي که حاجيان را چون کافران روم مي کشد و با حاجيان غزا مي کند بدانکه ما قومي بوديم صوفي ، قدم به توکل در باديه نهاديم ، و عزم کرديم که سخن نگوييم . و جز از خداوند انديشه نکنيم ، و حرکت و سکون از بهر او کنيم ، و به غيري التفات ننماييم ، چون باديه گذاره کرديم و به احرام گاه رسيديم ، خضر عليه السلام به ما رسيد . سلام کرديم و او سلام را جواب داد . شاد شديم . گفتيم :الحمدلله که سفر برومند آمد و طالب به مطلوب پيوست ، که چنين شخصي به استقبال ما آمد . حالي به جانهاي ما ندا کردند که :اي کذابان و مدعيان ! قولتان و عهدتان اين بود ؟ مرا فراموش کرديد و به غير من مشغول گشتيد ؟ برويد که تا من به غرامت ، جان شما به غارت نبرم و به تيغ غيرت خون شما نريزم ، با شما صلح نکنم . اين جوانمردان را که مي بيني همه سوختگان اين بازخواست اند .هلا ، اي ابراهيم ! تو نيز سر اين داري پاي در نه ، والا دور شو .
ابراهيم حيران و سرگردان آن سخن شد . گفت :گفتم تو را چرا رها کردند .گفت: گفتند ايشان پخته اند ، تو هنوز خامي .ساعتي جان کن تا تو نيز پخته شوي ، چون پخته شوي ، چون پخته شدي تو نيز از پي درآيي .
اين بگفت و او نيز جان بداد .
خونريز بود هميشه در کشور ما
جان عود بود هميشه در مجمر ما
داري سر ما و گرنه دور از بر ما
ما دوست کشيم و تو نداري سر ما
نقل است که چهار ده سال در قطع باديه کرد که همه راه در نماز و تضرع بودتا به نزديک مکه رسيد . پيران حرم خبر يافتند . همه به استقبال او بيرون آمدند . او خويش در پيش قافله انداخت تا کسي او را نشناسد . خادمان از پيش برفتند . ابراهيم را بديدند ، در پيش قافله مي آمد . او را نديده بودند ، ندانستند .چون بدو رسيدند گفتند :ابراهيم ادهم نزديک رسيده است که مشايخ حرم به استقبال او بيرون آمده اند ؟
ابراهيم گفت :چه مي خواهيد از آن زنديق ؟
ايشان در حال سيلي در او بستند . گفتند :مشايخ مکه به استقبال او مي شوند ، تو او را زنديق مي گويي؟
گفت :من مي گويم زنديق اوست .
چون از او درگذشتند ، ابراهيم روي به خود کرد و گفت:هان ! مي خواستي که مشايخ به استقبال تو آيند باري سيلي چند بخوردي . الحمدالله که به کام خودت بديدم .
پس در مکه ساکن شد ، رفيقانش پديد آمدند و او از کسب و دست خود خوردي . درودگري کردي. نقل است که چون از بلخ برفت او را پسري ماند به شير . چون بزرگ شد ، پدر خويش را از مادر طلب کرد . مادر حال بگفت که پدر تو گم شد . به بلخ منادي فرمود که هرکه را آرزوي حج است بياييد . چهار هزار کس بيامدند . همه را نفقه داد و اشتر خويش داد و به حج برد ، به اميد آنکه خداي ديدار پدرش روزي کند .