تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٨٣ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
پسر دست بر روي نهاد ،و گريه بر او فتاد و مصحف از دست بنهاد . گفت :من پدر را ناديده ام مگر ديروز . نمي دانم که او هست يا نه و مي ترسم که اگر گويم . بگريزم که او از ما گريخته است . پدر من ابراهيم ادهم است . ملک بلخ .
آن مرد او را برگرفت تا سوي ابراهيم اورد . مادرش با او به هم برخاست و آمد تا نزديک ابراهيم ؛ و ابراهيم با ياران پيش رکن يماني نشسته بودن . از دور نگاه کرد . آن يار خود را ديد ، با آن کودک و مادر ش. چون آن زن او را بديد ، بخروشيد و صبرش نماند . گفت :اينک پدرت رستخيزي پديد آمد که صفت نتوان کرد . جمله خلق و ياران يکبار در گريه آمدند . چون پسر به خود بازآمد بر پدر سلام کرد . جمله خلق و ياران يکبار در گريه آمدند . چون پسر به خود بازآمد بر پدر سلام کرد . ابراهيم جواب داد و در کنارش گرفت و گفت :برکدام ديني ؟
گفت :بر دين اسلام .
گفت :الحمدلله .
گفت :قرآن مي داني ؟
گفت :دانم .
گفت :الحمدالله .
گفت :علم آموخته اي ؟
گفت :آموخته ام .
گفت :الحمدلله .
پس ابراهيم خواست تا برود .پسر البته دست از او رها نمي کرد و مادرش فرياد دربسته بود. ابراهيم روي سوي آسمان کرد.گفت:الهي اغثني .پس اندر کنار او جان بداد.ياران گفتند:يا ابراهيم چه افتاد ؟
گفت:چون او را کنار گرفتم ، مهر او در دلم بجنبيد . ندا آمد که اي ابراهيم ! تدعي محبتنا و تحب معنا غيرنا . دعوي دوستي ما کني ، و با ما به هم ديگري دوست داري ، و به ديگري مشغول شوي ، و دوستي به انبازي کني ، و ياران را وصيت کني که به هيچ زن بيگانه و کودک نگاه مکنيد ؟ و تو بدان زن و کودک دل آويزيدي؟ چون اين ندا بشنيدم دعا کرد من که يا رب العزة! مرا فرياد رس .اگر محبتاو مرا از محبت تو مشغول خواهد کرد ، يا جان او بردار يا جان من . دعا در حق او اجابت افتاد .
اگر کسي را از اين حال عجب آيد . گويم که ابراهيم ، پسر قربان کرد . عجب نيست .