تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٠٧ -           ذکر ذالنون مصري رحمة الله عليه
احمد زار بگريست و و گفت :اين چنين تقوي جز از خاندان بشر حافي بيرون نيايد ، و و گفت :تو را روا نبود ، زينهار ، گوش دار تا آب صافي تيره نشود ، و اقتدا بدان مقتداي پاک کن - برادر خويش - تا چنان شوي که اگر خواهي تا در مشعله ايشان دوک ريسي دست تو ، تو را طاعت ندارد . برادرت چنان بود که هرگاه - که دست به طعامي دراز کردي ، که شبهت بودي - دست او طاعت نداشتي .
و گفت :مرا سلطاني است که دل گويند . او را رغبت تقوي است . من ياراي آن ندارم که بي دستور او سفر کنم .
١٣
ذکر ذالنون مصري رحمة الله عليه
آن پيشواي اهل ملامت ، آن شمع جمع قيامت ، آن برهان قاطع مرتبت و تجريد ، آن سلطان معرفت و توحيد ، آن حجةالفقر فخري - قطب وقت - ذوالنون مصري رحمة الله عليه ، از ملوک طريقت بود ، و سالک راه بلا و ملامت بود .در اسرار و توحيد نظر عظيم دقيق داشت ، و روشي کامل و رياضات و کرامات وافر . بيشتر اهل مصر او را زنديق خواندندي ، باز بعضي در کار او متحير بودندي . تازنده بود همه منکر او بودندي و تا بمرد کس واقف نشد بر حال او ، از بس که خود را پوشِيده نمود. و سبب توبه او آن بود که او را نشان دادند که به فلان جاي زاهدي است . گفت :قصد زيارت او کردم . او را ديدم ، خويشتن را از درختي آويخته و مي گفت :اي تن ! مساعدت کن با من به طاعت ، و اگر نه همچنين بدارمت تا از گرسنگي بميري .
گريه بر من افتاد . عابد آواز گريه بشنيد . گفت :کيست که رحم مي کند بر کسي که شرمش اندک است و جرمش بسيار ؟
گفت :به نزديک او رفتم سلام کردم . گفتم :اين چه حالت است ؟
گفت :اين تن با من قرار نمي کند در طاعت حق تعالي ، و با خلق آميختن مي خواهد .
ذوالنون گفت :پنداشتم که خون مسلماني ريخته است ، يا کبيره اي آورده است .
گفت :ندانسته اي که چون با خلق آميختي همه چيز از پس آن بيايد ؟
گفت :هول زاهدي .
گفت :از من زاهدتر مي خواهي که بيني ؟
گفت :خواهم .
گفت :بدين کوه در شو تا ببيني .