تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٠٩ -           ذکر ذالنون مصري رحمة الله عليه
پس به شهر بازآمد. گفت :روزي مي رفتم ، به کناره رودي رسيدم . کوشکي را ديدم بر کناره آب . رفتم و طهارت کردم . چون فارغ شدم ناگاه چشم من بر بام کوشک افتاد . کنيزکي ديدم - برکنگره کوشک ايستاده - به غايت صاحب جمال . خواستم تا وي را بيازمايم . گفتم :«اي کنيزک ! که رايي ؟» گفت :اي ذوالنون !چون از دور پديد آمدي ، پنداشتم ديوانه اي . چون نزديک تر آمدي ، پنداشتم عالمي . چون نزديکتر آمدي ، پنداشتم عارفي . پس نگاه کردم نه ديوانه اي ، نه عالمي ، نه عارفي .گفتم : چگونه مي گويي ؟ گفت :اگر ديوانه بودي طهارت نکردتي ، و اگر عالم بودي به نامحرم ننگرستي ، و اگر عارف بودي چشمت بدون حق نيفتادي . اين بگفت و ناپديد شد . معلومم شد که او آدمي نبود . تنبيه مرا ! آتشي در جان من افتاد . خويش به سوي دريا انداختم . جماعتي را ديدم که در کشتي مي نشستند . من نيز در کشتي نشستم . چون روزي چند برآمد ، مگر بازرگاني را گوهري در کشتي گم شد . يک به يک را از اهل کشتي مي گرفتند ، و مي جستند . اتفاق کردند که :گوهر نزد توست . پس مرا رنجانيدن گرفتند و استخفاف بسيار کردند ، و من خموش مي بودم . چون کار از حد بگذشت گفتم :آفريدگارا ! تو داني .هزاران ماهي از دريا سر برآوردند ، هر يکي گوهري در دهان . ذوالنون يکي را بگرفت و بدان بازرگان داد . اهل کشتي چون آن بديدند در دست و پاي او افتاد ند ، و از او عذر خواستند ، و چنان در چشم مردمان اعتبار شد ، و از اين سبب نام او ذوالنون آمد ، و عبادت و رياضت او را نهايتي نبود ، تا به حدي که خواهري داشت در خدمت او چنان عارفه شده بود که روزي اين آيت مي خواند :و ظللنا عليکم الغمام و انزلنا عليکم المن و السلوي .
روي به آسمان کرد و گفت :الهي اسرائيل يان را من و سلوي فرستي و محمديان را نه ! به عزت تو که از پاي ننشينم تا من و سلوي نباراني .
در حال از روزن خانه من و سلوي باريدن گرفت . از خانه بيرون دويد ، روي به بيابان نهاد ، و گم شد ، و هرگزش بازنيافتند .
نقل است که ذالنون گفت :وقتي در کوهها مي گشتم قومي مبتلايان ديدم ، گرد آمده بودند ، پرسيدم :شما را چه رسيده است ؟
گفتند :عابدي است اينجا ، در صومعه اي . هر سال يکبار بيرون آيد و دم خود در اين قوم دمد ، همه شفا يابند . باز در صومعه شود ، تا سال ديگر بيرون نيايد .
صبر کردم تا بيرون آمد. مردي ديدم زردروي ، نحيف شده چشم در مغاک افتاده . از هيبت او لرزه بر من افتاد . پس به چشم شفقت در خلق نگاه کرد . آنگاه سوي آسمان نگريست ، و دمي چند در آن مبتلايان افگند . همه شفا يافتند .چون خواست که در صومعه شود ، من دامنش بگرفتم . گفتم :از بهر خداي علت ظاهر را علاج کردي . علت باطن را علاج کن .
به من نگاه کرد و گفت :ذوالنون دست از من باز دار که دوست از اوج عظمت و جلال نگاه مي کند . چون تو را بيند که دست به جز او در کسي ديگر زده اي تو را به آنکس بازگذارد و آنکس را به تو و هريکي به يکي ديگر هلاک شويد . اين بگفت و در صومعه رفت .
نقل است که يک روز يارانش درآمدند ، او را ديدند که مي گريست . گفتند :سبب چيست گريه را ؟