تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١١٠ -           ذکر ذالنون مصري رحمة الله عليه
گفت :دوش در سجده چشم من در خواب شد ، خداوند را ديدم . گفت :يا ابا الفيض!خلق را بيافريدم ، بر ده جزو شدند . دنيا را بر ايشان عرضه کردم ، و نه جزو آن ده جزو روي به دنيا نهادند . يک جزو ماند آن يک جزو نيز بر ده جزو شدند . بهشت را بر ايشان عرضه کردم ، نه جزو روي به بهشت نهادند . يک جزو بماند ، آن يک جزو نيز ده جزو شدند ، دوزخ پيش ايشان نهادم ، همه برميدند ، و پراگنده شدند از بيم دوزخ . پس يک جزو ماند که نه به دنيا فريفته شدند و نه به بهشت ميل کردند ، و نه از دوزخ بترسيدند .
گفتم :بندگان من ! دنيا نگاه نکرديت ، و به بهشت ميل نکرديت ، و از دوزخ نترسيديت . چه مي طلبيد ؟
همه سر برآوردند و گفتند :انت تعلم مانريد . يعني تو مي داني که ما چه مي خواهيم .
نقل است که يک روز کودکي به نزديک ذوالنون درآمد و گفت :مرا صد هزار دينار است . مي خواهم که در خدمت توصرف کنم و آن زر به درويشان تو به کار برم .
ذوالنون گفت :بالغ هستي ؟
گفت :ني .
گفت :نفقه تو روا نبود . صبر کن تا بالغ شوي.
پس چون کودک بالغ گشت بيامد و بر دست شيخ توبه کرد و آن زرها به درويشان داد تا آن صدهزار دينار نماند . روزي کاري پيش آمد و درويشان را چيزي نماند که خرج کردندي .
کودک گفت :اي دريغ ! کجاست صدهزار ديگر تا نفقه کردمي بر اين جوانمردان !
اين سخن را ذالنون بشنود . دانست که وي حقيقت کار نرسيده است که دنيا به نزد او خطير است . ذالنون آن کودک را بخواند و گفت :به دکان فلان عطار رو ، و بگوي از من تا سه درم فلان دارو بدهد .
برفت و بياورد . گفت :در هاون کن ، و خرد بساي . آنگاه پاره اي روغن بر وي افگن تا خمير گردد ، و از وي سه مهره بکن و هر يک را به سوزن سوراخ کن وبه نزديک من آر .
کودک چنان کرد و بياورد. ذوالنون آن را در دست ماليد و در او دميد تا سه پاره ياقوت گشت ، که هرگز آن چنان نديده بود . گفت :اينها را به بازار بر و قيمت کن ، وليکن مفروش .
کودک به بازار برد و بنمود . هر يکي را به هزار دينار بخواستند . بيامد ، و با شيخ بگفت .
ذوالنون گفت :به هاون نه وبساي و به آب انداز .
چنان کرد و به آب انداخت . گفت :اي کودک ! اين درويشان از بي ناني گرسنه نيند ، ليکن اين اختيار ايشان است .