تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١١٢ -           ذکر ذالنون مصري رحمة الله عليه
ببرد . به هزار دينار خواستند . خبر بازآورد . جوان را گفت :علم تو به حال صوفيان همچنان است که علم آن بازاريان به اين انگشترين .
جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست .
نقل است که ده سال بود تا ذالنون را سکبايي آرزو مي کرد و آن آرزو به نفس نمي داد . شب عيدي بود . نفس گفت :چه باشد که فردا به عيدي ما را لقمه اي سکبا دهي ؟
گفت :اي نفس ! اگر خواهي که چنين کنم امشب با من موافقت کن تا همه قرآن را در دو رکعت نماز برخوانم .
نفس موافقت کرد . روز ديگر سکبا بساخت و پيش او بنها د ، و انگشت را پاک کرد و در نماز ايستاد . گفتند :چه بود ؟
گفت :در اين ساعت نفس با من گفت که آخر به آرزوي ده ساله رسيدم .
گفتم :به خداي که نرسي بدان آرزو .
و آنکس که اين حکايت مي کرد چنين گفت :ذوالنون در اين سخن بود که مردي درآمد ، با ديگي سکبا ، پيش او بنهاد . گفت :اي شيخ ! من نيامده ام . مرا فرستاده اند . بدانکه من مردي حمالم و کودکان دارم . از مدتي باز سکبا مي خواهند و سيم فراهم مي آيد . دوش به عيدي اين سکبا ساختم . امروز در خواب شدم . جمال جهان آراي رسول را صلي الله عليه و سلم به خواب ديدم . فرمود : اگر خواهي که فردا مرا بيني اين را به نزد ذالنون بر و او را بگوي که محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب شفاعت مي کند که يک نفس با نفس خود صلح کن و لقمه اي چند به کار بر.
ذالنون بگريست . گفت :فرمان بردارم .
نقل است که چون کار او بلند شد ، کس را چشم بر کار او نمي رسيد . اهل مصر به زندقه بر وي گواهي دادند ، و جمله بر اين متفق شدند و متوکل خليفه را از احوال او آگاه کردند . متوکل کس فرستاد تا وي را بياوردند به بغداد ، و بند برپاي او بنهادند . چون به درگاه خليفه رسيد گفت :اين ساعت مسلماني بياموختم از پيرزني ، و جوانمردي از سقايي .
گفتند :چون ؟