تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١١٤ -           ذکر ذالنون مصري رحمة الله عليه
نقل است که مريدي بود . ذوالنون را چهل چهله بداشت ، و چهل متوقف بايستاد ، و چهل سال خواب شب درباقي کرد ، و چهل سال به پاسباني حجره دل نشست . روزي به نزديک ذالنون آمد . گفت :چنين کردم و چنين ! با اين همه رنج دوست با ما هيچ سخن نمي گفت . نظري به ما نمي کند ، و به هيچم برنمي گيرد ، و هيچ از عالم غيب مکشوف نمي شود ، ، و اين همه که مي گويم خود را ستايش نمي کنم . شرح حال مي دهم ، که اين بيچارگي که در وسع من بود به جاي آوردم ، واز حق شکايت نمي کنم . شرح حال مي دهم ، که همه جان ودل در خدمت او دارم . اما غم بي دولتي خويش مي گويم . و حکايت بدبختي خويش مي کنم ، و نه از آن مي گويم که دلم از طاعت کردن بگرفت ، لکن مي ترسم که اگر عمري مانده است آن باقي همچنين خواهد بود ،و من عمري حلقه به اميدي مي زدم که آوازي نشنوده ام . صبر برين بر من سخت مي آيد . اکنون تو طبيب غمگناني و معالج ناداناياني . بيچارگي مرا تدبير کن . ذالنون گفت :برو و امشب سير بخور ، و نماز خفتن مکن ، و همه شب بخسب ، تا باشد که دوست اگر به لطف ننمايد به عتاب بنمايد . اگر به رحمت در تو نظري نمي کند به عنف در تو نظري کند .
درويش برفت و سير بخورد . دلش نداد که نماز خفتن ترک کند ، و نماز خفتن بگزارد و بخفت . مصطفي را به خواب ديد . گفت :دوستت سلام مي گويد و مي فرمايد : مخنث و نامرد باشد آن که به درگاه ما آيد و زود سير شود ، که اصل در کار استقامت است و ترک ملامت .حق تعالي مي گويد مراد چهل ساله در کنارت نهادم و هرچه اميد مي داري بدانت برسانم ، و هرچه مراد توست حاصل کنم ، و ليکن سلام ما بدان رهزن مدعي -ذالنون - برسان و بگوي اي مدعي دروغ زن! اگر رسواي شهرت نکنم نه خداوند تو ام تا بيش با عاشقان و فروماندگان درگاه مکر نکني . و ايشان را از درگاه مانفور نکني .
مريد بيدار شد . گريه برو افتاد . آمد تا بر ذوالنون ، و حال بگفت .ذالنون اين سخن بشنود که خدا مرا سلام رسانيده است ، و مدعي و دروغ زن گفته ، از شادي به پهلو مي گرديد ، و به هاي وهوي مي گريست .اگر کسي گويد چگونه روا بود که شيخي کسي را گويدنماز مکن وبخسب ؟ گويم :ايشان طبيبان اند . طبيب گاه بود که به زهر علاج کند . چون مي دانست که گشايش کار او در اين است بدانش فرمود که خود را دانست که او محفوظ بود ، نتواند که نماز نکند . چنانکه حق تعالي خليل را فرمود عليه السلام :که پسر را قربان کن ! و دانست که نکند . چيزها رود در طريقت که با ظاهر شرع راست نيايد . چنانکه به کشتن خليل را امر کرد . و نخواست ؛ و چنانکه غلام کشتن خضر که امر نبود ، و خواست و هرکه بدين مقام نارسيده قدم آنجا نهد زنديق و اياحي و کشتن بود ، مگر هرچه کند به فرمان شرع کند .
نقل است که ذالنون گفت :اعرابي يي ديدم در طواف ، تني نزار و زرد و استخوان بگداخته . برو گفتم :تو محبي ؟
گفت :بلي .
گفتم :حبيب تو به تو نزديک است يا از تو دور؟
گفت :نزديک .
گفتم :موافق است يا ناموافق؟
گفت :موافق .