تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٤٨ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
گفتند: چرا بدين فضل که حق با تو کرده است خلق را به خداي نخواني ؟
گفت :کسي را که او پند کرد بايزيد چون تواند که بردارد ؟
بزرگي پيش بايزيد رفت . او را ديد ، سر به گريبان فکرت فروبرده ، چون سربرآورد گفت : اي شيخ ! چه کردي ؟
گفت : سر به فناي خود فرو بردم ، و به بقاي حق برآوردم .
يک روز خطيب بر منبر اين آيت بخواند :ما قدروا الله حق قدره . چندان سر بر منبر زد که بيهوش شد . چون به هوش آمد گفت : چون دانستي اين گداي دروغ زن را کجا مي آوردي تا دعوي معرفت تو کند ؟
مريدي شيخ را ديد که مي لرزيد . گفت : يا شيخ ! اين حرکت تو از چيست ؟
شيخ گفت : سي سال در راه صدق قدم بايد زد ، و خاک مزبل به محاسن بايد رفت و سر برزانوي اندوه بايدنهاد تا تحرک مردان بداني . به يک دو روز که از پس تخته برخاستي مي خواهي که به اسرار مردان واقف شوي ؟
نقل است که وقتي لشکر اسلام در روم ضعيف شده بود ، و نزديک بود که شکسته شوند . از کفار آوازي شنيدند که يا بايزيد درياب !
در حال از جانب خراسان آتشي بيامد . چنانکه در لشکر کفار افتاد و لشکر اسلام نصرت يافت .
نقل است که مردي پيش شيخ آمد . شيخ سرفرو برده بود . چون برآورد ، آن مرد گفت : کجابودي ؟
گفت :به حضرت آن مرد .
گفت :من به حضرت بودم و تو را نديدم .
شيخ گفت : راست مي گويي . من درون پرده بودم و تو برون . و بيرونيان درونيان را نبينند .
گفت :هرکه قرآن نخواند ، و به جنازه مسمان حاضر نشود ، وبه عيادت بيماران نرود ، و يتيمان را نپرسد ، ودعوي اين حديث کند بدانيأ که مدعي است .
يکي شيخ را گفت : دل صافي کن تا با تو سخني گويم .
شيخ گفت : سي سال است تااز حق دل صافي مي خواهم ، هنوز نيافته ام . به يک ساعت از براي تو دل صافي از کجا آرم ؟