تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٤٦ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
گفت :با اين همه ميخواهي که اهل شهر بدانند که او تو را مطيع است و تو صاحب کراماتي . اين نه رعنايي بود .
گفتم : بلي ! توبه کردم و از اعلي به اسفل آمدم . اين سخن پير من بود .
بعد از آن چنان شد که چون آيتي يا کراماتي روي بدو آوردي ، از حق تعالي تصديق آن خواستي . پس در حال نوري زرد پديد آمدي به خطي سبز . بر او نوشته که : لا الاه الا الله ، محمد رسول الله ، ابراهيم خليل الله ،موسي کليم الله ، عيسي روح الله . بدين پنج گواه کرامت پذيرفتي تا چنان شد که گواه به کار نيامد .
احمد خضرويه گفت : حق را به خواب ديدم . فرمود : که جمله مردان از من مي طلبند - آنچه مي طلبند ، مگر بايزيد که مرا مي طلبد .
نقل است که شقيق بلخي و ابوتراب نخشبي پيش شيخ آمدند . شيخ طعام فرمود که آوردند و يکي از مريدان خدمت شيخ مي کرد و اطستاده بود . بوتراب گفت :موافقت کن .
گفت :روزه دارم .
گفت :بخور و ثواب يک ماهه بستان .
گفت :روزه نتوان گشاد . شقيق گفت:روزه بگشاي و مزد يک ساله بستان .
گفت :نتون گشاد .
بايزيد گفت : بگذار که او رانده حضرت است .
پس از مدتي نيامد که او را بدردي بگرفتند . و هردو دستش جدا کردند .
نقل است که شيخ يک روز در جامع عصا بر زمين فرو برده بود ، و بيفتاد و عصاي پيري آمد . آن پير دو تا شد و عصا برداشت . شيخ به خانه او رفت و از وي بحلي خواست. و گفت :پشت دو تاکردي در گرفتن عصا.
نقل است که روزي يکي درآمد ، و از حيا مساله اي پرسيد ، شيخ پاسخ داد و آنکس آب شد . مردي درآمد ، آبي زرد ديد ، ايستاد گفت: ياشيخ ! اين چيست .
گفت : يکي از حيا پرسيد . من جواب دادم . طاقت نداشت چنين شد از شرم .
نقل است که شيخ گفت : يکبار به دجله رسيدم . دجله آب به هم آورد .