تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٧٠ -           ذکر فضيل عياض
پس گفت :مي ترسم از روي خوب تو که به آتش دوزخ مبتلا شود . از خداي تعالي بترس و جواب خداي را ساخته . و بيدار و هوشيار باش که روز قيامت حق تعالي تو را از آن يک يک مسلمان بازخواهد پرسيد و انصاف هريک از تو طلب خواهد کرد ، اگر شبي پيرزني درخانه يي بي برگ خفته باشد دامن تو گيرد و بر تو خصمي کند .
هارون بسي بگريست . چنانکه هوش از او زايل خواست شد . فضل وزير گفت :بس ! که اميرالمومنين را بکشتي .
گفت :خاموش باش ! اي هامان ! که تو و قوم تو او را هلاک مي کنيد وآنگاه مرا مي گويي او را بکشتي . کشتن اين است .
هارون بدين سخن گريستن زيادت کرد . آنگاه روي به فضل کرد ، گفت :تو را هامان از آن مي گويد که مرا به جاي فرعون نهاد . پس هارون گفت :تو را وام هست ؟
گفت :بلي ! وام خداوند است بر من به طاعت . اگر مرا بدين گيرد واي بر من !
گفت :اي فضيل وام خلق مي گويم .
گفت :سپاس خدايرا عزوجل که مرا از وي نعمت اين حلالي است .از ميراث ندارم تا بابندگانش بگويم .
پس هارون صره دينار پيش او نهاد که اين حلالي است . از ميراث مادر من است .
فضيل گفت: يا اميرالمومنين ! اين پندهاي من تورا هيچ سود نداشت ، و هم اينجا ظلم آغاز نهاد ي ،و بيدادگري پيش گرفتي .
گفت :چه ظلم است ؟
گفت :من تو را نجات مي خوانم ، تو مرا در بلا مي اندازي ؟ اين ظلم بود . من تو را مي گويم آنچه داري به خداوند آن بازده . تو به ديگري که نمي بايد داد مي دهي ؟ سخن مرا فايده يي نيست .
اين بگفت واز پيش او برخاست و زر به در بيرون انداخت . هارون برون آمد و گفت :آوه ! اي رجل هو . او خود چه مردي است . ملک بر حقيقت فضيل است ، و صولت او عظيم است ، و حقارت دنيا در چشم او بسيار .
نقل است که يک روز کودکي چهارساله در کنار داشت . مگر دهان بر وي نهاد چنانکه عادت پدران بود . آن کودک گفت :اي پدر !مرا دوست داري ؟ گفت :دارم .
گفت :خدايرا دوست داري ؟
گفت :دارم .
گفت :دل چند داري ؟
گفت :يکي !
گفت :به يک دل دو دوست توان داشت درحال؟