تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٧ -           ذکراويس القرني رضي الله عنه
چون فاروق و مرتضي از بعد وفاة مصطفي عليه السلام به کوفه آمدند فاروق در ميان خطبه گفت :يا اهل نجد قوموا.اي اهل نجد ، برخيزيد .
برخاستند . گفت :از قرن کسي در ميان شما هست ؟
گفتند :بلي .
قومي را بدو فرستادند . فاروق رضي الله عنه خبر اويس از ايشان پرسيد .
گفتند :نمي دانيم .
گفت :صاحب شرع مرا خبر داده است و او گزاف نگويد . مگر شما او را نمي دانيد ؟
يکي گفت :هو احقر شانا من ايطلبه اميرالمومنين .
گفت :او از آن حقيرتر است که اميرالمومنين او را طلب کند . ديوانه اي احمق است و از خلق وحشي باشد .
گفت او را طلب مي کنيم . کجاست ؟
گفتند :در وادي يحمي الابل. در آن وادي اشتر نگاه مي دارد تا شبانگاه نانش دهيم . شوريده اي است . در آبادانيها نيايد ، و با کسي صحبت ندارد ، و آنچه مردمان خورند او نخورد ، غم و شادي ندارد.چون مردمان بخندند او بگريد ، و چون بگريند او بخندد.
گفت :او را مي طلبيم.
پس فاروق و مرتضي رضي الله عنهما ، آنجا شدند ، او را بديدند در نماز و حق تعالي ملکي را بدو گماشته تا اشتران او را نگاه مي داشت . چون بانگ حرکت آدمي بيافت ، نماز کوتاه کرد . چون سلام باز داد فاروق برخاست و سلام کرد . او جواب داد . فاروق گفت :«مااسمک»چيست نام تو ؟
قال :عبدالله . گفت :بنده خداي .
گفت :همه بندگان خداييم .تو را نام خاص چيست ؟
گفت :اويس .
گفت :بنماي دست راست .
بنمود . آن سپيدي که رسول عليه السلام نشان کرده بود بديد . بوسه داد دست او را و گفت :که رسول عليه السلام تو را سلام رسانيده است . گفته است که امتان مرا دعا کن .
گفت :تو اوليتري به دعا گفتن مسلمانان که بر روي زمين از تو عزيزتر کسي نيست .فاروق گفت :من خود اين کاري مي کنم . تو وصيت رسول عليه السلام به جاي آور .
گفت :بنگر نبايد که آن ديگري بود .
گفت :پيغمبر تو را نشان کرده است .
پس اويس گفت :مرقع پيغمبر به من دهيد تا دعا کنم .
ايشان مرقع بدادند .پس گفتند :بپوش و دعا کن .
گفت :صبر کنيد تا حاجت بخواهم .