تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣١٢ -           ذکر يوسف بن الحسين قدس الله روح العزيز
در اين انديشه بودم که يوسف عليه السلام از تخت فرود آمد و مرا در کنار گرفت و برتخت نشاند . گفتم : يا نبي الله ! من که باشم که با من اين لطف کني ؟ گفت : در آن ساعت که آن دختر با غايت جمال خود را در پيش تو افگند و تو خود را به حق تعالي سپردي و پناه بدوجستي حق تعالي تو را بر من و ملايکه عرضه کرد و جلوه فرمود و گفت : «بنگر اي يوسف ! تو آن يوسفي که قصد کردي به زليخا تا دفع کني او را و آن يوسف است که قصد نکرد به دختر شاه عرب و بگريخت .» مرا با اين فريشتگان به زيارت تو فرستاد و بشارت داد که تو از گزيدگان حقي . پس گفت : در هر عهدي نشانه اي باشد ، و در اين عهد نشانه ذوالنون مصري است ، و نام اعظم او را دادند . پيش او رو .
يوسف چون بيدار شد جمله نهادش درد گرفت و شوق بر او غالب شد و روي به مصر نهد و در آرزوي نام بزرگ خداي تعالي مي بود . چون به مسجد ذوالنون رسيد سلام کرد و بنشست . ذوالنون جواب سلام داد . يوسف يکسال در گوشه مسجدي بنشست که زهره نداشت که از ذوالنون چيزي پرسد و بعد از يک سال ذوالنون گفت : اين جوانمرد از کجاست ؟
گفت : از ري .
يک سال ديگر هيچ نگفت و يوسف هم در آن گوشه مقيم شد . چون يک سال ديگر بگذشت ذوالنون گفت : اين جوان به چه کار آمده است ؟ گفت : به زيارت شما .
يک سال ديگر هيچ نگفت . پس از آن گفت : هيچ حاجتي هست ؟
گفت : بدان آمده ام که تا اسم اعظم به من آموزي .
يک سال ديگر هيچ نگفت . بعد از آن کاسه چوبين سرپوشيده بدو داد و گفت : از رود نيل بگذر ، در فلان جايگاه پيري است . اين کاسه بدو ده و هرچه با تو گويد ياد گير .
يوسف کاسه برداشت و روان شد چون پاره اي راه برفت وسوسه اي در وي پيدا شد که در اين کاسه چه باشد که مي جبند . سر کاشه بگشاد . موشي برون جست و برفت . يوسف متحير شد . گفت : اکنون کجا روم ؟ پيش اين شيخ روم يا پيش ذوالنون .
عاقبت پيش آن شيخ رفت با کاسه تهي . شيخ چون او را بديد تبسمي بکرد و گفت : نام بزرگ خداي از او درخواسته اي ؟ گفت : آري .
گفت : ذالنون بي صبري تو مي ديد ، موشي به تو داد - سبحان الله - موشي گوش نمي توان داشت . نام اعظم چون نگاه داري ؟