تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٦٩ -           معراج شيخ بايزيد قدس الله روحه العزيز
پس مرا زخم غيرت بچشانيد و بازم زنده گردانيد . از کوزه امتحان خالص بيرون آمدم تا گفت : لمن الملک . گفتم : تو را . گفت : لمن الحکم . گفتم : تو را . گفت : لمن الاختيار . گفتم : تو را . چون سخن همان بود که در بدايت کار شنود خواست که مرا بازنمايد که اگر سبق رحمت من نبودي خلق هرگز نياسودي و اگر محبت نبودي قدرت دمار از همه برآوردي . به نظر قهاري به واسطه جباري به من نگريست . نيز از من کسي اثري نديد . چون در مستي خويش خود را به همه واديها در انداختم و به آتش غيرت تن را بر همه بوته ها بگداختم و اسب طلب در فضاي صحرا بتاختم ، به از نياز صيدي نديدم ، و به از عجز چيزي نيافتم . و روشنتر از خاموشي چراغي نديدم . و سخن به از بي سخن نشنيد م . ساکن سراي سکوت شدم و سدره صابري در پوشيدم تا کار به غايت رسيد . ظاهر و باطن مرا از علت بشريت خالي ديد . فرجه اي از فرج در سينه ظالماني من گشاد و مرا از تجريد و توحيد زباني داد . لاجرم اکنون زبانم از لطف صمداني است و دلم از نور رباني است و چشم از صنع يزداني است . به مدد او مي گويم . و به قوت او مي گيرم . چون بدو زنده ام هرگز نميرم . چون بدين مقام رسيد م اشارت من ازلي است و عبارت من ابدي است . زبان من زبان توحيد است و روان من روان تجريد است . نه از خود مي گويم تا محدث باشم يا به خود مي گويم تا مذکر باشم . زبان را او مي گرداند بدانچه خواهد و من در ميان ترجماني ام . گوينده به حقيقت او است نه منم . اکنون چون مرا بزرگ گردانيد مرا گفت : که خلق مي خواهند که تو را ببينند .
گفتم : من نخواهم که ايشان را ببينم . اگر دوست داري که مرا پيش خلق بيرون آوري من تو را خلاف نکنم . مرا به وحدانيت خود بياراي تا خلق تو چون مرا ببيند و در صنع تو نگرند صانع را ديده باشند و من در ميان نباشم .
اين مراد به من داد و تاج کرامت بر سر من نهاد و از مقام بشريتم در گذرانيد . پس گفت : پيش خلق من آي !
يک قدم از حضرت بيرون نهادم . به قدم دوم از پاي درافتادم . ندايي شنيدم که دوست مرا بازآريد که او بي من نتواند بودن ، و جز به من راهي نداند .