تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٢١ -           ذکر حارث محاسبي قدس الله روحه
پس هردو بازگشتند . ابويوسف از وکيل خرج او پرسيد : نفقات داود چند مانده است ؟
گفت : دو درم .
و هر روز دانگي سيم خرج کردي . حساب کرد تا روز آخر ابويوسف پشت به محراب باز داده بود . گفت : امروز داود وفات کرده است .
نگاه کردند ، همچنان بود . گفتند : چه دانستي؟
گفت :از نفقه او حساب کردم که امروز هيچ نمانده است ، دانستم که دعاي او مستجاب باشد .
و از مادرش حال وفات او پرسيدند . گفت : همه شب نماز مي کرد . آخر شب سر به سجده نهاد و برنداشت ، تا مرا دل مشغول شد . گفتم : اي پسر ! وقت نماز است . چون نگاه کردم وفات کرده بود .
بزرگي گفت : درحالت بيماري در آن دهليز خراب خفته بود و گرمايي عظيم و خشتي زير سر نهاده و در نزع بود و قرآن مي خواند . گفتم : خواهي تا بر اين صحرات بيرون برم ؟
گفت : شرم دارم براي نفس درخواستي کنم که هرگز نفس را بر من دست نبود، در اين حال اوليتر که نباشد .
پس همان شب وفات کرد . داود وصيت کرده بود که مرا در پس ديواري دفن کنيد تا کسي پيش روي من نگذرد . چنان کردند و امروز همچنان است . و آن شب که از دنيا برفت ا ز آسمان آواز آمد که : اي اهل زمين ! داود طائي به حق رسيد و حق سبحانه و تعالي از وي راضي است .
بعد از آن به خوابش ديدند که داود در هوا مي پريد و مي گفت : اين ساعت از زندان خلاص يافتم .
آن شخص بيامد تا خواب او بگويد ، وفات کرده بود و از پس مرگ او از آسمان آوازي آمد که : داود به مقصود رسيد ، رحمةالله عليه .
٢٢
ذکر حارث محاسبي قدس الله روحه