تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٢٢ -           ذکر حارث محاسبي قدس الله روحه
آن سيد اوليا ، آن عمده اتقيا ، آن محتشم معتبر ، آن محترم مفتخر ، آن ختم کرده ذوالمناقبي ، شيخ عالم ، حارث محاسبي رحمةالله عليه ، از علماي مشايخ بود و به علوم ظاهر و باطن ، و در معاملت و اشارات مقبول النفس و رجوع اولياي وقت در همه فن بدو بود ، و او را تصانيف بسياراست در انواع علوم ، و سخت عالي همت بود ، و بزرگوار بود ، و سخاوتي و مروتي عجب داشت و در فراست و حذاقت نظير نداشت ، و در وقت خود شيخ المشايخ بغداد بود ، و به تجريد و توحيد مخصوص بود ، و در مجاهده و مشاهده به اقصي الغايه بودب ، و در طريقت مجتهد . و نزديک او رضا از احوال است ، نه از مقامات . و شرح اين سخن طولي دارد . بصري بود و وفات او در بغداد بود ، و عبدالله خفيف گفت برپنج کسي از پيران ما اقتدا کنيد و به حال ايشان متابعت نماييدو ديگران را تسليم بايد شد ، اول حارث محاسبي ، دوم جنيد بغدادي ، سوم رويم ، چهارم ابن عطا ، پنجم عمرو بن عثمان مکي رحمهم الله . زيرا که ايشان جمع کردند ميان علم و حقيقت و ميان طريقت و شريعت ، وهر که جز اين پنج اند اعتقاد را شايند اما
اين پنج را هم اعتقاد شايد و هم اقتدا شايد .
و بزرگان طريقت گفته اند : عبدالله خفيف ششم ايشان بود که هم اعتقاد را شايد و هم اقتدا را شايد اما خويشتن ستودن نه کار ايشان است .
نقل است که حارث را سي هزار دينار از پدران ميراث ماند . گفت : به بيت المال بريد تا سلطان را باشد ! گفتند : چرا ؟
گفت : پيغمبر فرموده است ، و صحيح استک ه القدري مجوس هذي الامة.قدري مذهب گير اين امت است و پدر من قدري بود و پيغعمبر عليه السلام فرمود ميراث نبرد مسلمان از مغ ، و پدر من مغ و من مسلمان .
و عنايت حق تعالي در حفظ او چندان بود که چون درست به طعامي بردي که شبهت در او بودي رگي در پشت انگشت او کشيده شدي چنانکه انگشت فرمان او نبردي ، او بدانستي که آن لقمه به وجه نيست . جنيد گفت : روزي حارث پيش من آمد . در وي اثر گرسنگي ديدم . گفتم يا عم ! طعام آرم ؟ گفت : نيک آيد . در خانه شدم . چيزي طلب کردم . شبانه از عروسي چيزي آورده بودند . پيش اوب ردم .انگشت او مطاوعت نکرد . لقمه در دهان نهاد و هرچند که جهد کرد فرونشد . دردهان نمي گردانيد تا ديگر برخاست ودر پايان سراي افگند و بيرون شد . بعد از آن گفت : از آن حال پرسيدم . حارث گفت :گرسنه بودم ، خواستمکه دل تو نگاه دارم لکن مرا با خدداوند نشاني است که هرطعامي که در وي شبهتي بود به حلق من فرونرود و انگشت من مطاوعت نکند . هرچند کوشيدم فرو نرفت. آن طعام از کجا بود؟ گفتم : از خانه اي که خويشاوند من بود . پس گفتم :امروز در خانه من آيي ؟
گفت : آيم . درآمديم و پاره اينان خشک بآرودم . پس بخورديم . گفت : جيزي که پيش درويشان آري ، چنين بايد .