تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٥٠ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
شوري در من افتاد و حالتي عظيم بر من غالب شد . گفتم خداندا! درگاهي بدين عظيمي و چنين خالي و کارهايي بدين شگرفي و چنين تنهايي ؟
هاتفي آواز داد :درگاه خالي نهاز آن است که کسي نمي آيد ، از آن است که ما نمي خواهيم ! که هر نانشسته رويي شايسته ي اين درگاه نيسيت . نيت کردم که جمله خلايق را بخواهم . باز خاطري امد که مقام شفاعت محمد راست عليه السلام . ادب نگاه داشتم . خطابي شنيدم که :بدين يک ادب کهنگاه داشتي نامت بلند گردانيدم . چنانکه تا قيامت گويند سلطان العارفين بايزيد .
در پيش امام جعفر ابونصفر فشيري گفتند : بايزيد چنين حکايت فرموده استکه من دوش خواستم از کرم ربوبيت درخواهم تا ذيل غفران برجرايم خلق اولين و کنم و شفاعت ، که مقام صاحب شريعت است - در تصرف خويش آرم ، ادب نگاه اشتم .
قشيري گفت : بهذي الهمة نال مانال.
بايزيد بدين همت بلند در اوج شرف به پرواز رسيده است .
نقل است که شيخ گفت :اول بار که به خانه رفتم ، خانه ديدم ، دوم بار خداوند خانه ديدم ، سوم بار نه خانه و نه خداوند خانه ، يعني در حق گم شدم . که هيچ کس نمي دانستم ، که اگر مي ديدم حق مي ديدم ، و دليل بر اين سخن آن است که يکي به در خانه بايزيد شد ، و آواز داد .
شيخ گفت که را مي طلبي ؟
و گفت :بايزيد را ؟
گفت : بيچاره بايزيد ! سي سال است تا من بايزيد را مي طلبم ، نام و نشانش نمي يابم .
اين سخن با ذوالنون گفتند . گفت : خداي برادرم را - بايزيد - بيامرزاد که با جماعتي که در خداي گم شده اند گم شده است .
نقل است که بايزيد را گفتند : از مجاهده خود ما را چيزي بگوي !
گفت : اگر از بزرگتر گويم ، طاقت نداريد . اما از کمترين بگويم . روزي نفس را کاري بفرمودم ، حروني کرد . يعني فرمان نبرد . يک سالش آب ندادم . گفتم : يا نفس تن در طاعت ده يا در تشنگي جان بده .