تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٣٧ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
بايزيد نعره اي بزد و گفت: خاموش اي يحيي ! که مرا بر خويش غيرت آيد که او را بدانم . من هرگز نخواهم که او را جز او داند . جايي که معرفت او بود در ميآن ، چه کار دارم . خود خواست او آن است اي يحيي ! جزوي کسي ديگر او را نشناسد .
پس يحيي گفت : به حق عزت خداي که از آن فتوحي که تو را دوش بوده است مرا نصيبي کن .
شيخ گفت : اگر صفوت دم ، و قدس جبرئيل ، و خلت ابراهيم و شوق موسي و طهارت عيسي ، و محبت محمد عليه السلام به تو دهند زينهار راضي نشوي و ماوراي آن طلب کني که ماوراي کارهاست . صاحب همت باش به هيچ فرو ميا که به هرچه فروآيي محبوب آن شوي .
و احمد حرب ، حصيري بر شيخ فرستاد که به شب برآنجا نماز کن .
شيخ گفت : من عبادت آسمانيان و زمينيان جمع کردم ، و در بالشي نهدم ، و آن را زير سر گرفتم .
نقل است که ذالنون مصري شيخ را مصلايي فرستاد . شيخ بدو باز داد که : ما را مصلي ، به چه کار آيد ؟ مارا مسندي فرست تا بر او تکيه کنيم .
يعني کار از نياز درگذشت و به نهايت رسيد .
به موسي گفت :ذوالنون بالش نيکو فرستاد . شيخ آن هم باز فرستاد ، که شيخ اين وقت بگداخته بود ، جز پوستي و استخواني نمانده بود . گفت : آن را که تکيه گاه او لطف و کرم حق بود ، به بالش مخلوق نياز نيايد .
نقل است که گفت :شبي در صحرايي بودم -سردر خرقه کشيده - مگر خواي درآمد .ناگاه حالتي پديد شد که از آن غسل بايد کرد . يعني اختلام . و شب به غايت سرد بود . چون بيدار شدم نفسم کاهلي مي کرد که به بآب سرد غسل کند . مي گفت : « صبر کن تا آفتاب برآيد ، آنگاه اين معامله فرابيش گير. » گفت : چون کاهلي نفس بديدم و دانستم که نماز به قضا خواهد انداخت ، برخاستم و همچنان باز آن خرقه يخ فرو شکستم و غسل کردم و همچنان در ميان آن خرقه مي بودم تا وقتي که بيفتادم و بيهوش شدم . چون به هوش آمدم ناگه خرقه خشک شده بود .